![]() |
یا شاهد کل نجوی ... 

از دبستان تازه برگشته بوديم صبحي بوديم، کيفامون رو گذاشتيم خونه. نهار خورده نخورده، بلافاصله با بچه ها، تو کوچه بازي رو شروع کرديم بازيي به نام "خواجه".
محمد حسن بعدازظهري بود تو اين فاصله داشت بازي ما رو تماشا مي کرد بچه ها زورشون ميومد مارو نگاه مي کرد هي متلک بارش مي کردن شوخي مي کردن که زنگتون خورده ! ناظم سرصف راهت نميده !، ها!ها!اين صداي زنگتونه! و از اينجور شوخيا! محمد حسن تو مدرسه اي بنام شهيد فهميده درس ميخوند ما هم تو دبستان رازي.
تو بازي نوبت من شد يار مقابل داشت به طرف من مي اومد و من هم عقب عقب حرکت مي کردم (بازي اينجوري بود) تو چشماش ذل زده بودم که دقيقا پشت سرش دود سياه و صداي مهيب موشک در فاصله بسيار نزديک بازي کودکانه ي ما رو بهم زد، همينطور که عقب عقب مي رفتم برگشتم و شروع کردم به دويدن بطرف خونه، جوي فاضلاب کنار خيابون رو طي نکرده بودم که صدايي چندبار پشت سرهم اسمم رو صدا کرد. ايستادم که ببينم کيه هنوز برنگشته بودم که صداي زوزه ترکشي گوشمو نوازش داد، باد سرد سرعتش رو سرم، با موهاي کوتاه شده حس کردم. به جوي آب کنار خيابون و ترکش گداخته سرخ که آب جوي رو داشت بخار مي کرد خيره شدم، همونجا دو زانو نشستم ترکش کم کم سرد شد با يه ميله يا چوب به طرف خشکي جوي کشوندمش و برداشتمش تقريبا ديگه هيچکي تو خيابون نبود. من هم آرام و آهسته نگاهم به ترکش تو دستم قدم زنان به طرف خونه مي رفتم، نزديک خونه شدم که مردم مي اومدن تو خيابون و از هم مي پرسيدن کجا رو زده؟ و سوالات اينجوري!
يه ترکش 75 سانتي يا يک متري و به عرض حدود 20 سانت تو ديوار همسايه روبرو رفته بود تا نصفه تو اتاقشون ( پدرابراهيم که خدارحمتشون کنه، بنّا بود. بعدا، چند ساعت طول کشيد تا اين ترکش لامصب رو از تو ديوار خونشون بيرون اورد و چند دقيقه بيشتر طول نکشيد تا ديوار رو تعمير کرد!)
رفتم خونه، ترکش کوچولو رو به مادرم نشون دادم و با هيجان برا مادرم تعريف کردم اما کاش برا ديوار تعريف مي کردم مادرم هم آخر تحويل بود! بهش حق ميدم آخه اونم تو ترس و اضطراب موشک بود ديگه!
موشک به سمت مدرسه شهيد فهميده شليک شده بود اما به هدف نخورده بود.
نمي دانم کي ؟ و چرا؟ تو اون واويلاي موشک زدن مرا صدا کرد، نمي دانم خدا در دفترش رفتن مرا خط زده بود يا ديگري مرا از رفتن باز داشت؟ محمدحسن چرا اون موقع لج کرد؟ و چرا؟ به هرحال.
اگر مي رفتم گناهم فقط معصوميت کوکانه ام بود و بس.
بله فقط يک قدم، يک ثانيه و يا يک لحظه .
اون ترکش کوچولو تو چندبار آوارگي و جنگ زدگي و جابجا شدن ها گم شد. و از اون زمان سالها ميگذره اما خاطره اون ترکش هيچگاه از خاطرم گم نخواهد شد.
امروز عصر تو خيابون قدم مي زدم (کاش نمي زدم!) نگاه هاي حرام و صداهاي موزيانه، متلک پراندنها و مردان و زنان آرايش کرده با انواع و اقسام ... اعصابم بهم ريخته بود.
اثري از موشک وبمب و دلهره و اضطراب نبود شهدا با آرامش خاصي، از تو بلوار به مردم نگاه مي کردن و مردم با خيال راحت قدم مي زدن و خريد مي کردن. و من هم هنوز حقوق فروردين و ارديبهشت رو نگرفته بودم (البته ندادن که بگيرم). آخر ماه هم خونه رو بايد تخليه کنيم! بچم رو زياد خيابون نمي برم گذشته از بدآموزي هاش، نمي برمش که بهونه نگيره! آخه به لپ لپ کمتر از هزارتومن که راضي نميشه، تازه اگه قانع باشه و تو مغازه ها رونگاه نکنه! هروقت هم ميارمش با توپ و تشر يا با کلمات قصار! ساکتش ميکنم و بيشتر اوقات يه چيزي هم براش مي خرم و زورم بهش نمي رسه. بچه که نيست رئيسه!
البته اين چيزا اصلا برام مهم نبوده و نيست چون:
ما نسل سوخته نيستيم ما نسل سرفرازيم. و هنوز خوشحالم که در يازده سالگي با اراده خود داوطلب رفتن به جبهه شدم (متاسف که نبردنم) و هنوز هم آماده ام آماده تر از گذشته.
که اين سوختن نيست ساختن است.و من به اين افتخار مي کنم.
التماس دعا
|
نام: | |
ايميل: | |