![]() |
یا شاهد کل نجوی ... 
مقاومت کلامي که با فرهنگ مردم دزفول عجين شده. ايستادگي در برابر هجوم موشک هاي عظيم الجثه اي که روز و شب بر سر شهر آوار مي شد و لبخند بچه گانه اي ، نگاه مادرانه اي يا تلاش پدرانه اي را به خون مي کشيد و... بعد از لحظه هايي آنان که زنده مانده بودند زندگي را از سر مي گرفتند تا موشک بعدي...
زنان شبها را با حجاب کامل مي خوابيدند شايد آن شب، شب آخر زندگيشان باشد و فردا نامحرمي از زير آوار بيرون بکشاندشان .
و حالا بعد از سالها آمده اند کساني و بر ايستادگيشان خورده مي گيرند غافل از آنکه آنها که ايستادند براي ايستادنشان بها نمي خواستند و تنها ديدن لبخند امامشان بر صفحه تلويزيون کافي بود براي از يادبردن غم شب گذشته شان.
آري ، اينجا دزفول است، همانجا که مجري راديو عراق در اعلام شهرهاي در استانه حمله موشکي ، عادت کرده بود به گفتن: « الف- دزفول»! ب هر چه بود ، بود ، الف فقط دزفول! و چهارم خرداد يادآور روزي که دزفوليها بيشترين موشک را در خانه هاشان ميزبان بودند...
شبيه حرفهاي من،
ستون خانه ي تو بود
که در هجوم موشکي
خموش و بي کس و غيور،
نمرده و شهيد شد.
و من شنيده ام
که سقف خانه اي
به روي خانه اي دگر
شبي سقوط کرده بود
و کودک از غريو انفجار
به پشت بام خانه اي
_ دو کوچه بعد_
پرت شد.
ولمس کرده ام
حس ترس و زندگي
درون سنگري
که در حياط خانه مان
به جاي لاله هاي واژگون باغچه
سر بلند کرده بود
و لحظه هاي انتظار سخت يک صدا:
« وضعيت سفيد»
و هشت سال پر تپش
وهشت...
مني که در تمام کودکي
رفيق من
پوکه و فشنگ بود
و چتر کوچک منوري
پر بها ترين هديّه ام،
به من نگو که شعر تو
چرا
هميشه بوي مرگ ميدهد.
(شعر از شاهد)
|
نام: | |
ايميل: | |