![]() |
یا شاهد کل نجوی ... 
سرباز امريکايي تازه از جنگ برگشته بود . خسته و زخمي خودش رو به تلفن عمومي رسوند و شماره خونشون رو گرفت. از اون ور خط صداي اشناي پدر روحش رو اروم کرد. : سلام پدر ! منم جک ، : سلام عزيزم حالت خوبه؟ برگشتي؟ : اره ، دارم ميام خونه ، دوستم هم همراهمه. اون زخمي شده ، يه پا و يه دست نداره و مي خواد براي مدتي با ما زندگي کنه . : واي! ولي عزيزم ما زندگي خودمون رو داريم نمي تونيم از اون مراقبت کنيم . مراقبت از يه همچين ادمي خيلي سخته ما نمي تونيم زندگيمون رو واسه اون خراب کنيم اون بايد بره و راه زندگي خودش رو پيدا کنه...
و پسر گوشي رو انداخت و رفت...
فردا صبح خبر پيدا شدن جسد پسر روکه خودش رو از بالاي پل به پايين انداخته بود براي خونواده ش اوردن و پدر و مادر غمگين و درمانده راه افتادن تا جسد پسرشون رو تحويل بگيرن. و ناباورانه با جسدي روبرو شدن که فقط يه پا و يه دست داشت!!!!
تو خود حديث مفصل بخوان ازين مجمل....
|
نام: | |
ايميل: | |