سفارش تبلیغ
صبا ویژن
مسابقه بزرگ وبلاگ نویسی انقلاب ما
ای علیّ! از ویژگیهای مؤمن آن است که حقیقت را از دشمنش می پذیرد و فرا نمی گیرد جز برای آنکه بداند و نمی داند جز برای آنکه عمل کند . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

شاهد


وااااااااااااااااای چقدر سخته معلم بودن! پدر که هیچی! استخونهای اجداد غار نشینم هم دراومد!

امروز امتحان کلاس وبلاگ نویسی بود و طبق معمول همه ی امتحانهای دنیا آخر کلاس به التماس و خواهش و من آبروم می ره و من اینا رو بلد بودم گذشت و تازه اون موقع بود که تمام سیستم جسمی و روحی بنده دچار وجدان درد شد...

وجدان درد ناشی از سالهای گذشته. سالهایی که همینطور التماس اساتید می کردیم و می گفتیم " استاد جوووووووووووووووون مادرت یه نمره بده پاس بشیم!" و اگه نمی داد تا همین الان نفرینش می کردیم.

امتحان

 غافل از اینکه بابا نمره که ارث بابای استاد نیست که بخواد بهمون حاتم بخشی کنه! اگه بخواد به من نمره بئه خب حق بقیه بچه های کلاس ضایع می شه و اون وقت چیزی به اسم "حق الناس" می مونه برگردن استاد بیچاره...

خدایا ما رو ببخش. 



شاهد ::: یکشنبه 89/10/19::: ساعت 11:40 صبح


سرما خوردم فجیع! روزی دو سه ساعت می رم تو خلسه! یعنی یه خلسه می گم و یه خلسه می شنوید! حتی نمی تونم یه لیوان اب دست بگیرم...باور کنید! ....باور کردید؟ ... خب حالا غصه مو بخورید!مؤدب
خلاصه دیروز سر ساعت 11و بیست دقیقه -  یعنی دقیقا همون وقتی که باید می رفتم مدرسه دنبال دختر کلاس اولیم- یهو وارد خلسه شدم... تا بیام بخودم بیام دیدم ساعت شده 11 و سی و پنج دقیقه.... بدو بدو رفتم دم در و با عجله در حیاط رو باز کردم که برم دنبالش که دیدم یه موجود آبی رنگ با یه کله سفید دم در وایساده و داره تو صورتم لبخند می زنه!!!! بببببببببببببببله! جناب کوثر بانو شجاعت به خرج داده بودن و برای اولین بار خودشون تشریف اورده بودن...

منو میگی دهنم باز مونده بود...چطوری از خیابون اصلی رد شدی؟؟؟؟؟

: "هی ماشین می اومد . من می اومدم جلو دوباره تندی بدوبدو برمی گشتم عقب... یه عالمه موندم تا ماشین نیومد . یه ماشین داشت از خیلی دور می اومد من تندی اومدم این ور..."

مونده بودم چی باید بش بگم! خودش انتظار داشت تشویقش کنم . خودم انتظار داشتم تنبیهش کنم .خودت انتظار داشتی چی کارش کنم؟!



شاهد ::: چهارشنبه 89/8/19::: ساعت 9:17 عصر


می دونم خیلی ها دوست دارند جای ما باشن. این که صبح به صبح با نگاه به گنبد طلای امام رضا از خواب بیدار بشی و روزت رو با سلام به آقا شروع کنی و شب به شب تو حرم بخوابی و هیچ خادمی هم بهت نگه " آقا پات رو جمع کن . اینجا که جای خواب نیست!" آرزوی خیلی هاست...

قبلترها حتی واسه غذا خوردن هم از حرم بیرون نمی رفتم . همین جا همه چیز بود . اونقدر زائر مهربون با هزار امید و آرزو واسه من غذا می آوردن که دیگه لازم نبود کمترین زحمتی هم به خودم بدم... تمام روز رو می نشستم کنار آقا و براشون ذکر خدا می خوندم و ازخوبیاشون می گفتم...

به دو رو برم که نگاه می کردم نگاه اشک آلود زائرهایی رو میدیم که با یه حسرت خاصی نگاهم می کردن و نمی دونم چرا حس می کردم دارن صدای من رو می شنون و با اینکه به زبون اونها صحبت نمی کردم ، معنی حرفام رو می فهمند! اون وقت بود که یه خورده مور مورم می شد! آخه می دونید بین  من و آقا حرفهایی زده می شد که خیلی عاشقونه بود انگار خجالت می کشیدم بقیه صدام رو بشنون!

اون وقتا امثال من خیلی زیاد بودن... هر طرف حرم رو که نگاه می کردی یکی مثل من داشت غزل می خوند برای آقا...

تازگی ها اما انگار ساختمونهای حرم از ما عزیز تر شدن! به ما می گن بودن شما واسه ساختمونهای قدیمی حرم ضرر داره... دیگه زائرها اجازه ندارن به ما کمک کنن و یه وقت برامون غذا بیارن... دیگه اگه کسی می خواد ما رو ببینه و خاطرات بچگی ش براش زنده بشه باید توی سوراخ های گچ بری ها و کاشی کاری های حرم رو خوب بگرده تا یکی از ما رو پیدا کنه!

خیلی از رفقام رفتن ولی من نمی تونم... یه لحظه دورتر از آقا بودن لحظه مرگمه، مطمئنم!

آخه من کبوتر حرم امام رضام...

                                   (شاهد)



شاهد ::: چهارشنبه 89/7/14::: ساعت 10:52 صبح


به مناسبت تولد امام رضا(ع) که مییییییمیرم براش!کیک درست کردم . نوش جون همه تون!

امام رضا جونم تولدت مبارک....



شاهد ::: جمعه 88/8/8::: ساعت 7:31 عصر


از دیروز صبح یکسره داره بارون می زنه. جاتون خالی...

اروم و بی صدا اونقدر که اگه نور چراغ نبود حتی نمی شد ببینیش. اول قصد کردم برم و چتر بخرم ولی بعد از خودم خجالت کشیدم . آخه من همیشه عاشق راه رفتن زیر بارون اون هم بدون چتر بودم و حالا انگار یادم رفته بود کی هستم.خدا رو شکر زود یادم اومد...

این روزا خیلی ها کارهایی کردن و حرفایی زدن که انگار یادشونر فته بود کی هستن. خدا کنه همه یادشون بیاد کی بودن و از کجا اومدن...

پ ن : دیگه از شنیدن و گفتن جمله " شهدا شرمنده ایم" چندشم میشه! واقعا چقدر تحملمون کنن؟ چند بار ببخشنمون؟



شاهد ::: پنج شنبه 88/5/8::: ساعت 4:53 عصر


چند روز پیش بعد از مدتها دوباره فیلم مارمولک رو دیدم و جالب این بود که احساسم درست مثل دفعه اول بود. لبخندها ، خنده های تلخ و بغضهام هیچ تفاوتی نکرده بود. و بعد هم فکر...

فکر اینکه کدوم راه قراره من رو به خدا برسونه ؟ فکر اینکه چندتا از مبلغین دوروبرمون کارشون رو درست و با دل انجام میدن؟ فکر اینکه چند تا از لباس دزدها به راه راست منحرف می شن و چند تا شون از راه راست منحرف می کنن؟

خدایا تو این روزهای باقی مونده ماه رجب منو اهلی کن...



شاهد ::: پنج شنبه 88/4/18::: ساعت 11:4 صبح


قمی نیستم . ساکن قم نیستم . ازونایی هم نیستم که نوربالا می زنن و سالی چند بار امامها و امام زاده ها می طلبنشون و می رن زیارت. ولی یکی که خیلی دوستش داشتم و دارم بهم یاد داد که بخونم :

                     توی خیابون ارم یا توی بین الحرمین     گدایی فرقی نداره حسین و دختر حسین ...

این بیت بدجوری به دلم نشست ... یا حضرت معصومه خودت شفاعتش کن...

بعدها فهمیدم که حدیث داریم که خود اهل بیت ارادت خاصی به حرم حضرت معصومه داشتن و اونجا رو حرم همه ی اهل بیت می دونستن.

یا فاطمه المعصومه اشفعی لنا فی الجنه...



شاهد ::: دوشنبه 88/1/17::: ساعت 7:22 عصر


مهربونم سلام

ببخشید اگه اینجوری باهات حرف می زنم ولی تو انقدر مهربونی که یه وقتایی به خودم جرات می دم و مثل یه دوست صمیمی باهات حرف می زنم ولی بدون همیشه یادمه که تو چقدر بزرگی ...

اون شب که وقت خواب یهو به دلم انداختی که حالا که می خوای بخوابی ضرری نداره یه وضو هم بگیری رو خوب یادمه ... فردا صبح با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم ... دعوت شدم به مناطق جنگی ...چه زود جایزه م رو دادی...

راستی چرا سعی نمی کنم بیشتر از این به حرفات گوش بدم؟ مگه مهربونتر از تو هم دوروبرم پیدا می شه؟

تو اونقدر مهربونی که حتی وقت دلتنگی لازم نیست بگم : هر چی آرزوی خوبه مال تو!

تو همه ی چیزای خوب رو واسه من می خوای... من خودم می رم ... خودم دلت رو میشکنم ... خودم با تو نمی مونم ... و بعد خودم دل تنگت می شم ... و در تمام این لحظات تو با اون نگاه مهربونت هنوز هم منتظر منی و تموم چیزهای خوب رو واسه من می خوای... آخه از کجا دوستی به خوبی تو پیدا کنم؟...

خدا جون دوستت دارم... 



شاهد ::: یکشنبه 88/1/16::: ساعت 5:25 عصر


خیلی وقتا اون چیزی که می گی دقیقاً همون چیزی نیست که می خوای. و مشکل وقتیه که بین تموم حرفات همون حرف ناخواسته تیری میشه و دل اونهایی رو که دوسشون داری می شکونه. تو یه چنین وقتی هرچقدر هم که توجیه بیاری وضع بدتر میشه یا به عبارتی‌: میای ابروش رو درست کنی می زنی چشمشم کور می کنی!

می گن رو حرفات فکر کن بعد به زبون بیارشون . ولی درمورد من درست تو موقع هایی که رو حرفام فکر می کنم و به خیال خودم سنجیده ترین حرف رو میزنم طرف مقابل جوری ناراحت میشه و سوءتفاهم واسش پیش میاد که بعد تا چند روز باید عذر خواهی کنم شاید بتونه منو ببخشه!

نمی دونم مشکل از کجاست. ولی می دونم که نمی خوام این جوری بمونه. از تموم کسایی که ناخواسته دلشون رو شکوندم عاجزانه می خوام من رو ببخشن. تو هم همین طور... باشه!

پ ن: یه سوال! واسه یه بچه کنکوری که فجیعاً دوست داره تو یه رشته مهندسی دانشگاه امیرکبیر قبول بشه و درضمن اصلا هم حوصله درس خوندن نداره چه راهی پیشنهاد می کنید؟ معضلیه ها! 



شاهد ::: پنج شنبه 87/5/31::: ساعت 10:15 عصر


داداش دلم تنگته...

فکر می کردم نبودنت رو قبول کردم و شاید هم بهش عادت کردم ولی وقتی بهم گفتن یه عکس واسه سالگردت طراحی کنم هر چی کردم نتونستم. تازه فهمیدم که هیچ وقت انقدر نبودنت رو نخواستم باور کنم. آخه چطور می تونم تو رو عکسی بخوام رو دیوار خونه؟ تو واسه تزئین دیوار من نیستی! تو همدم لحظه های تنهایی من بودی و هستی. هنوز هم وقت دلتنگی به موبایلت زنگ می زنم و هرچند تو جواب نمی دی و یکی از پشت خط می گه دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد اما موبایل خاموش تو هم واسه من تسکین غمه. با صدای اون خانم اشک می ریزم و گوشی رو به سینه م می چسبونم بعد انگار تویی که دعوام می کنی و می گی این لوس بازیها چیه و من گوش می کنم و اروم می شم. من دعوا کردنهای داداشم رو به خنده های قاه قاه بقیه ترجیه می دم...

هیچ کس نمی فهمه من چی میگم حتی اونها که داداش از دست دادن . هیچ کدومشون حسی شبیه من نداشتن. حس داشتن یه نفر در عین اینکه نداریش! حس نداشتن یه نفر در عین اینکه داریش!  

  



شاهد ::: چهارشنبه 87/4/5::: ساعت 7:27 عصر

<      1   2   3   4   5      >

>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 83
بازدید دیروز: 118
کل بازدید :581747
 
 > >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
مدیر وبلاگ : شاهد[596]
نویسندگان وبلاگ :
اون یکی شاهد (@)[14]


« زبانی دارم که مانند تیغ زهراگین است. با همین زبان از عظمت ملت خود که دارای مکارم بسیار است دفاع می کنم.»
 
 
 
>>لینک دوستان<<
لحظه های آبی
کلبه
بندیر
فصل انتظار
جبهه وبلاگی غدیر
جامانده
اس ام اس های مثبت
پیاده تا عرش
سلمان علی ع
یادداشت های شخصی محسن مقدس زاده
مهربان
سامع سوم
نی نی شاهد
گل آفتابگردون
پا توی کفش شهدا
دریای دل
میم.صاد
سیمرغ
دفاع مقدس
به وبلاگ بر بچون دزفیل(دزفول) خوش اومهِ
یک نفس عمیــــــــــق
طوبای محبت
مهربانی
خاکریز ولایت
هیئت فاطمیون شهرضا
یک جرعه آسمان
عشق نامه
تربت دل
غزه در فلسطین
آنتی التقاط
نگاهم برای تو
حاج آقا مسئلةٌ
حقیقت بهائیت
از این دست
خواهر خورشید
دیسون
نیروی امنیتی
پـــــــــلاک
دکتر علیرضا مخبردزفولی
ناصیران
منم سلام
هنر آشپزی
تمهید سبز
کِلکِ بی کلک
خاک
خاکریز مقاومت دزفول
رحمت خدا
ارمینه
تا اقیانوس(میثم خالدیان)
یاد شهدای اندیمشک
اهدنا الصراط المستقیم
شاعرانه(عبدالرحیم سعیدی راد)
از 57
موجی
ملامحمد علی جولای دزفولی
بانک اشعارعاشورایی(سعیدی راد)
حروف سیاسی
وسعت دل
بُنگروز(پرموز)
ناگهان ترین
سبوحا- حاج اقا جلیلی
کیستی ما(یامین پور)
خورشید عالم تاب
یادداشتهای یک خبر نگار
سراب طنز
مرکز عاشورا دزفول
چوب خدا
راه 57
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
مسجد حضرت ابوالفضل(ع) اهواز
بچه های مسجد نجفیه دزفول
فاتحان دز
حسین سنگری
الف دزفول
التیام ( شعرهای مستعان)
گروه فعالان مجازی نخیل
بسیجیان پایگاه شهید سیادت
یاد شهیدان و رزمندگان اندیمشک
لبیک یا امام
شهید روح ا...سوزنگر
یک طلبه
پاورقی
خاطراتی شیرین از یک زندگی مشترک
باشگاه خبرنگاران-ویژه نامه شهادت حضرا زهرا(س)
عطار نــــــــــــامه
زن،بصیرت،عفاف و حجاب
نرمافزار مدیریت اطلاعات شهدا(ایثار)
کلیـــــد
میثاق(مسجدامام حسن عسکری دزفول)
خاطرات شهدا
 
 
>>لوگوی دوستان<<
 
 
>>موسیقی وبلاگ<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<