RSS  |   خانه |   پلاک |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ | يــــاهـو

_________ به وبلاگ شاهد خوش آمديد ___________ ما همان نسل جوانيم که ثابت کرديم / در ره عشق جگردارتر از صد مرديم // هر زمان بوي خميني به سر افتد ما را / دور سيد علي خامنه اي مي گرديم _________________

یا شاهد کل نجوی ...

اوقات شرعي
   1   2   3      >
+ علي... (شنبه 15/2/1386 ساعت 8:12 صبح)

دلم گرفته ! هواي تو بدجوري تو سرم جولان ميده. ديشب کلي منبر رفتم که بايد زندگي کرد، نبايد افسرده بود، زندگي خالي نيست...


اما...


اشک چيز ديگه ايه! وقتي ميخواد بباره ديگه کسي جلودارش نيست. والان هم صداي چکاچک شمشير سپاهيانش رو ميشنوم که در تدارک شروع حمله هستند!


سرم داره داغ ميشه...


علي ، دلم مي خواد ببوسمت؛ خودت رو ، لپ استخونيت رو. دلم واسه سوزش جاي ريشهاي تازه دراومدت تنگ شده!


علي، دلم واسه تلفنهات تنگ شده. چرا موبايلت خاموشه؟ شماره اي به اين رندي، حيفت نم اد بي کار بمونه؟


علي ، من بالاخره مهندس شدم ، خبر داري آقاي دکتر؟


چند هفته ست دارم ميرم سر کار. واسه همينم نتونستم بيام سرمزارت. راستش رو بخواي نمي دونم چرا اونجا دلم آروم نميشه. اصلا حس نمي کنم اونجايي. من خودت رو ميخوام. نه يه تيک سنگ سخت و سياه رو.


واي ! اصلا حواسم نيست، اينجا همه دارن نگام ميکنن. فکر کنم چشمام قرمز شده. آبروم رو بردي. اي شيطون!


 


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + بودجه (چهارشنبه 23/12/1385 ساعت 12:15 صبح)

    با سلام خدمت دوستان درسخون خودم
    اميدوارم تو اخبار بودجه 86 بوده باشيد.
    نمي دونم اين بوجه 86 چي داره که اينقدر باعث هراسون شدن مخالفين احمدي نژاد
    شده.
    اما اينو فهميدم که ما هنوز تو پياده کردن انديشه هاي حکومت اسلامي مشکل داريم.
    ما هنوز اسلوب و روش اسلامي کامل جهت حکومت پياده نکرديم و نه نوشتيم .
    ( توجه کنيد کامل اما ناقص چرا تا دلتون بخواد)
    متوجه شدم که همانطور که امام عزيزمون خميني کبير(ره) فرمودند ما هنوز کاري
    نکرده ايم و خيلي مطالب اسلام پياده نشده و
    تازه ما اول راهيم.
    ما هنوز نمي دانيم يک خدمتکار براي يک جامعه کوچک مثل خانواده چه وظايفي داره تا حالا بياييم برويم مديريت
    خدمتگزار!!!!!!
    هنوز ما در حکومت اسلامي سخن از حقوق هاي چند صد ميليوني مديران ميزنيم. معلومه که ميتونيم عدالت علوي رو حاکم کنيم!
    ميگن اگه حقوق پايين بديم کسي جرات نمي کنه مسئوليت قبول کنه !
    ميگن نميشه حکومت علي رو الآن پياده کرد؟
    ميگن نميشه حقوق ملت رو بين ملت تقسيم کرد؟
    کاش اينها مي فهميدند اين بسيجي ها که 8 سال جنگ رو اداره کردن چقدر حقوق ميگرفتن فرقشون با تفنگداراي آمريکايي چي بود
    يا با سربازاي عراقي؟
    کاش ميفهميدند که هنوز هم براي خيلي ها هنوز
    پول ارزش نداره و خدمت به
    انسان و انسانيت براشون با ارزشتر از همه
    عالمه و اونو با هيچ کالاي عالم
    عوض نمي کنن.
    و کاش ...
    الهم عجل لوليک الفرج
    انشاء الله


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + هيچ مي دونستي! (دوشنبه 14/12/1385 ساعت 11:11 عصر)

    در نگاه کسي که پرواز را نمي فهمد،


     هر چه بيشتر اوج بگيري


    کوچکتر مي شوي!!!!


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + شهرام ... پر! (سه‏شنبه 8/12/1385 ساعت 12:47 صبح)

    کلاغ ... پر!


    گنجشک ... پر!


    شهرام جزايري ... پر!


    پول بيت المال ... پر!


     


    نمي دونم نظر شما چيه؟! ولي از ديد اين حقير فضول که يه خورده سرش رو تنش زيادي هم کرده!! فرار يه چنين آدمي که به جز رهبر عزيز ( که انصافا نمي دونم اگه نداشتيمش چه کار مي کرديم و ايشالله به حق دل مظلوما خدا عمرشون رو دراز کنه) بقيه مسئولين وقت نظام به بهانه هاي مختلف ازش پول گرفتن ، نمي تونه عادي باشه!!


    آخه مي دونيد اگه مجرمي نبود خوب پرونده اي هم بررسي نمي شه و خيال خيلي ها راحت مي شه! خداييش به نظرتون همچين مجرم فراري اي گير مي افته؟! هر چند من هم دعا مي کنم چنگال عقاب عدالت تو بدنش جوري بشينه که ديگه هيچ وقت جدا نشه.


    يه هفته قبل زن و بچه ات برن اون ور آب و خودت هم سر فرصت بري لباس پلو خوري بپوشي و همش يه ميليارد!!!! تومن هم خرج سفر از دوستات بگيري و بري دنبالشون ! والله کاشکي ما هم از اين زندونيا بوديم. مگه نه! دم عيدي سفر خارجمون هم به راه بود!


    (حيفم اومد نگم که تو تريبون آزاد امروز 20:30 که درمورد خريد شب عيد بود به جز اونايي که هر چي مجري داد ميزد موضوع ما يه چيز ديگه ست گوش نمي دادن و فقط از فرار شهرام جون مي گفتن يه جووني هم اومد و گفت : آخه من که شش ماهه عروسي کردم و بيکارم ديگه چه شب عيدي مونده بابا دلتون خوشه! حالا خودتون پيدا کنيد پرتقال فروش رو...)


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + خدايا بسه! (سه‏شنبه 24/11/1385 ساعت 2:26 صبح)

    حتما تا حالا آدمهايي رو ديدين که از خدا طلب وصال ميکنن و خدا هم دعاشون رو جواب ميده. اين جور آدما به درجه اي از اخلاص ميرسن که دنيا با تمام بزرگيش واسشون تنگه. نه که بقيه رو دوست نداشته باشن ، ولي خدا رو بيشتر دوست دارن. خوب خدا هم بيشتر دوستشون داره!


    ميرن پيش خدا.


    و اونوقت ما ميمونيم و غم فراقشون.


    ميگن غم هجر هم از امتحانهاي الهيه. ولي من ميگم اين عادلانه نيست. آخه خدا چطور راضي ميشه اوني رو که از همه با اخلاصتره رو پيش خودش ببره و بعد بقيه آدمهايي رو که تو ايمان و اعتقاد به گرد پاي اون هم نمي رسن با غم فراق که سختترين غمهاست امتحان کنه؟


    اين واقعا براي من يه سؤال بزرگه!


    آخه اين دل ما مگه چقدر تحمل داره؟ آخه ما که مي دونيم امتحان نداده مردوديم ، مگه ميشه خدا ندونه؟ پس لا يکلف الله نفس الا وسعها چي ميشه؟


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + چرا محکوم ميکنم (پنجشنبه 19/11/1385 ساعت 2:34 صبح)

    خيلي وقته وبلاگ رو اپ نکردم. آخه حسش نبود!


    ولي حالا وظيفه داشتم که بيام و اعتراض خودم رو به عمل قبيح صهيونيستها تو تخريب قسمتي از مسجد الاقصي اعلام کنم و اون رو بدور از تمام آرايه هاي ادبي و کنايه هاي مرسوم محکوم کنم.


    حتي اگه اين محکوميت رو هيچ کدوم از مسئولين جهاني نبينن و براي هيچ کس مهم نباشه!


    ولي من اعتقاد دارم که هر حرفي که از دهن آدم بيرون مياد انرژي اي رو تو جهان ساطع ميکنه و تمام کائنات رو به جنب و جوش ميندازه تا انسان به هدفش برسه. براي همين هم هست که هر سال پرشورتر از سال پيش تو راهپيمايي ها شرکت ميکنم.


    امروز هم اومدم تا فرياد بزنم :


    مرگ بر اسرائيل


    و دعا کنم:


    اللهم عجل لوليک الفرج


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + تزوير . تهديد . تطميع (يکشنبه 8/11/1385 ساعت 1:31 عصر)

    به نام او ...

    دزفول جزء شهرهایی ست که من ارادت خاصی به آن دارم. از مقاومتش زیاد شنیده ام و از محبت مردمش. اخبارش را پیگیری میکنم . مدتی ست خبرهای خوبی نمی شنوم.

    و باز سخن از علي ست و باز مظلوميت و باز حرف تير در چشم و خار در گلوست. آري، و اين بار معاويه‌ها به نام «علي» خنجر به راه «علي» مي‌زند و باز عمر عاص‌ ها و ابو موسي‌ها آمدند و اين بار دزفول سربلند را هدف گرفته‌اند . دزفولي که دارالمؤمنين است و همين است که تاب تحمل را از آنان ربوده و با تمام قوا به جنگش آمده‌اند.

     تازه مي‌فهمم که چرا قرآن اينقدر به عبرت از گذشنته امر فرمود است؛ به کربلا که بنگري حاصل تطميع و تهديد و تبليغ معاويه و يزيد بن معاويه ست .

     وعاشوراي امسال دزفول حال و هواي کربلايي تر از گذشته دارد چرا که کوفيان را به عينه در خود مي‌بيند کوفياني که با نام علي ، اشک علي را مي‌خواهند . کوفياني خرقه پوش که بر تمام خرقه‌هاشان نشان انگليس ديده مي‌شود و کشکولهايشان پاکتهاي چاي کمپاني احمد است و چنان سنگين از پول که با خود حملشان نمي‌کنند.

     آنان که تا کنون در قصرهايشان آرميده‌ بودند، نميدانم به يکباره کدامين فرشته وحي! بر آنان نازل شد که بياييد و دزفول بيچاره را نجات دهيد که مدرسه مي‌خواهد و حسينيه!!!! و تمام مشکل شهر "هزار مسجد"، نبود يک حسينيه آن هم از نوع احمديه است . و اين بود که  کشکولهايشان را کمي سبکتر کردند و مسئولين کم اخلاص و گاه بي‌اخلاص شهر را همراه و همگام خود نمودند . نمي‌دانم چگونه، خدا عالم است ، تهديد بود، تبليغ بود و يا زبانم لال تطميع. ـ البته بگذريم از آن گروه خرقه پوشاني که با برنامه و از قبل در پستهاي مهم کنگر خورده و لنگر انداخته بودند و هستند ـ ولي هرچه بود خوب کار کرد که هيچ يک صدايشان در نمي‌آيد که هيچ حتي گوشهايشان هم ديگر نمي‌شنود و فريادهاي « وا اسلاما» و « وا شهرا» ي مردم هم به گوششان نمي‌رسد. يعني مي‌رسد اما رگ دينشان مثل اينکه خواب است و خبرشان نمي‌کند. تمام اين ماجرا يک چيز خوب داشت و آن روشدن چهره واقعي خيلي‌ها که شهر را تبديل به يک لژ بزرگ کرده بودند و چونان ديگر لژهاي فراماسونري با نقاب وارد آن مي‌شدند و بيچاره ناپختگاني که به چنگشان مي‌افتادند.

    و اين ميان جوانان دزفول که انقلابشان و ايرانشان را دوست دارند و نمي‌خواهند تا آنجا که ممکن است آشوب به پا شود آرام آرام تلنگرشان مي‌زنند که: مي‌دانيم چه مي‌کنيد و از کجا آمده‌ايد پس مراقب کارهايتان باشيد که صبر ما اندازه دارد.
    و عاقبت چه مي‌شود به مسئولين کشور اسلامي‌مان بستگي دارد که داد جوانان دلسوز دزفولي را از اين مهمانان ناخوانده بستانند يا اينکه ....

    خدايا چنان کن سرانجام کار                تو خوشنود باشي و ما رستگار

    والسلام

    شاهد


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + لبيک يا حسين (شنبه 30/10/1385 ساعت 11:41 عصر)

    پس از واقعه عاشورا قيامهاي زيادي براي خون خواهي آقا امام حسين و يارانشان صورت گرفت ولي تو تمام آنها يک نکته مشترک بود که باعث شد روي پيروزي را نبينند و نام چندان خوشي از اونها تو تاريخ نمونه واون نکته عدم شناخت حق بود...


    شناخت باطل نيمي از راه رستگاريست و شناخت درست و دقيق حق نيم ديگر اونه.


    تو دنياي امروز هم اينکه ما استکبار جهاني رو بشناسيم و توطئه هاش رو بفهميم نصف راهه و اينکه نيروهاي واقعي حق رو پيدا کنيم و با اونها باشيم و به راهي بريم که به امام زمان ختم بشه نصف مهمتر اونه.و اين طوريه که سخنراني سيد حسن نصرالله تا عمق وجودمون رو مي لرزونه اونوقت که با اون لهجه‏ي عربيش فرياد مي زد:


    لبيک يا حسين لبيک يا حسين...


    ان شاءالله که در اين راه بوده باشيم. آمين



  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + بغض مي کردم (پنجشنبه 21/10/1385 ساعت 11:10 عصر)

    بغض می کردم و میخواندم:

    جام می و خون دل هریک به کسی دادند              در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

    و افسوس تمام تنم را می افسرد...

     

    یکی حالم را دید و گفت :

    غم و شادی بر عاشق چه تفاوت دارد               ساقیا باده بده کین غم از اوست

     

    و آهنگ در گوشم می خواند:

    مسافرای کربلا دارن میرن به مهمونی           دل و بزن به قافله اگه میخوای جانمونی...

     

    و من ،

    اینجا ،

    در تضادی شگفت مانده ام...

     

    ای کاش عاشق بودم.

    تا به حال لاف عشق می زدم و امروز چون غمگینم پس دریافتم که بویی از عشق ندارم.

    و آن کس را که عاشق نیست از محرم بهره ای نباشد....

     

    خدایا عاشقم کن!

     


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + اگه حوصله داري بخون (دوشنبه 18/10/1385 ساعت 1:41 عصر)

    اين مطلب و که ميخوام بنويسم واقعيه اصل قضيه برا نوشتن اين مطلب مشکلاتي بود که براي چندنفر از دوستامون تو وبلاگاشون پيداشده بود مثل وبلاگ زنده ياد امل مدرنيسم نشده و يا آقا احمد خودمون خدا حفظشون کنه. حالا اگه حال و حوصله داري! تا آخر بخونش وگرنه ذخيرش کن بعدا بخونش ويا اصلا  نخونش!!


    قبلا هم گفته باشم ! نظر لازم نيست بديد کسي هم دلش نسوزه! بخاطر غلط املايي و تايپي اگه وجود داشت پيشاپيش عذر خواهي ميکنم.


     حاجي دم در مسجد منتظرمون بود(حاجي يه آزاده ي جانباز با سابقه 8سال اسارت و جبهه و... مسئول ستاد امربه معروف و نهي از منکر شهرمون) تا منوديد گفت بيا ستاد کارتون دارم. گفتم ديگه چي شده ما که اهل اين حرفا نيستيم و... خلاصه رفتيم ستاد گفت آقا ....(مثلا کريم) يه بنده خدايي يه اشتباهي کرده ما باهاش حرف زديم الآن پشيمونه شما که تو مسجد هستين سابقه خوبي دارين و مسجدتون معروفه و قران ميخونين جلسه بسيج دارين و (از اين هندونه ها).... با اين بنده خدا دوست بشين ، حيفه  نذارين رفقاي بد گمراهش کنن، قرآن هم بلد نيست اگه بتونين قرآن هم يادش بديد خيلي خوبه .


    منم تودلم گفتم ديدي کارمون دراومد. يکي نيست بياد خودمونو نصيحت کنه يکي ديگم عوال گردنمون شد.


    گفتم ايني که ميگي کيه کجاست ؟ با دستش اونطرف رو نشون داد.


    يک نوجوان 12 – 13 ساله  روصندلي نشسته بود سرش رو پايين انداخته بود دستاش هم بين دوزانو خيلي معصومانه و مودب. معلوم بود حاجي کارشو خيلي خوب انجام داده.


    من اصرار کردم که براچي گرفتيدش چند دفعه هم پرسيدم. حاجي هيچي نمي گفت خيلي اصرار کردم (بعد از حدود 10 الي 15دقيقه)حاجي يه چيزي نا مفهوم زمزمه کرد.( حالا من چرا گير داده بودم خداميدونه الان هم فکرش رو ميکنم بيخودي بود.) من گفتم چي؟ دوباره همونا رو با شرمندگي بيشتر تکرار کرد. از صحبتهاي حاجي من اينجور استنباط کردم که از مغازه هاي بازار دزدي کرده.


    اسمش روح الله بود . بچه پاک و بي آلايش خيلي هم زرنگ . از خانواده نسبتا سطح پايين . پدري از کارافتاده و فکرميکنم درست بخاطرم نيست شايد بخاطر مشکلات مالي از نظر تحصيلي هم عقب مونده بود و...


    با اکراه قبول کردم!


    تو شورا مطرح کردم و اونا هم قبول کردند. فرمانده بسيجمون ( خدا رحمتشون کنه) خيلي استقبال کرد و بعد از اين خيلي هواشو داشت.


    مدت زيادي گشت روح الله خيلي پيشرفت کرد قرآن يادگرفت نماز خوندن ، اخلاق ، مسائل ديني  و البته طبق شرايط سني خودش هم کمي شيطون بود. ولي الآن که فکر ميکنم شيطون نبود بلکه بازيگوش بود و خيلي کنجکاو.


        ...


          الآن تقريبا يکي از خودمون شده بود و خيلي هم فعال بود.


    بعد از چندين ماه يه اتفاق خيلي نادرافتاده بود اونم اين بود که وسايل بچه ها تو مسجد گم ميشد حتي طرف به دوچرخه هاي بچه ها هم رحم نمي کرد. يواش يواش به مسئله بغرنج تبديل شد . چندين جلسه شورا و جلسات محرمانه مسئولين برگزار شد تمامي افراد و سوابقشون بررسي شد و . خودتون حدس بزنيد ديگه! بله انگشت اتهام به طرف روح الله خودمون!!!


    خلاصه رفتيم پيش حاجي و ....


    حاجي گفت اصلا امکان نداره کاملا عوض شده اون خاطره گذشته رو  از ذهنتون پاک کنيد . محاله و از اين حرفا ...


    ما که به کتمون نمي رفت. فرمانده پايگاهمون راضي نبود ميگفت اگه مطمئن هستيد وگرنه ... خلاصه به توافق رسيديم مسئله رو با آقا روح الله مطرح کنيم.


    يکي از مسئولين پايگاه گفت من بهش ميگم، با کمال بي ادبی و بی احترامی ، بدون درنظر گرفتن ملاحظات و....  من داشتم نگاه میکردم. چند لحظه شکه شد با حالت معصومانه بغضش ترکید، اشک همینطور از تو صورتش چکه می کرد! داد می زد قسم میخورد کار من نبوده میگفت من توبه کردم و ازاون وقتی که تو مسجد اومدم هیچ خلافی نکردم و... ما هم که اصلا گوشمون به این حرفا بدهکار نبود.


    خلاصه  این گذشت تا چند وقت بعد دزده پیدا شد یکی بود که اصلا فکرش رو هم نمی کردیم.


    اما  آقا روح الله ما رفته بود پشت سرش هم نگاه نکرده بود. بعد از اینم فرموندمون هم ازدست ماها خیلی عصبانی شد و البته هم به فعالیتمون تو مسجد ادامه می دادیم .


    چند وقت بعد آقا روح الله رو تو خیابون دیدم ظاهرش عوض شده بود، تا منو دید راهشو عوض کرد با عصبانیت از من دور شد.


    خیلی وجدانم ناراحت بود دوست داشتم ازش حلالیت بطلبم چندین بار درخونشون به انتظار دیدنش ایستادم اما ای دل غافل که دل شکستن هنر نمی باشد تا توانی دلی بدست آور


    هر از چندگاهی که تو خودم باشم یه صدایی میاد منو محاکمه می کنه که چرا به مسجد و قرآن خیانت میکنی؟  چرا خرابکاری می کنی ؟ از خودم می پرسم من که کاری نکردم این همه فعالیت ولی زود خاطره تلخ گذشته یادم میاد که نکنه یکی دیگه خلاف میکنه پیش خدا به اسم ما نوشته میشه نکنه ما هم تو گناه دیگران شریکیم و از این حرفا


    حالا اینا رو ننوشتم که کسی دلش به حالم بسوزه! یا اعتراف کرده باشم! وقتی کسایی رو میبینم با بغض به بچه مذهبی ها نگاه میکنن ازشون نفرت دارن اذیتشون میکنن درحالی که هیچ کاری باهشون ندارن. به خودم میگم نکنه اینا هم مثل آقا روح الله باشن! دوست دارم اعمال ما رو به اسم دینمون و مذهبون ننویسن  ما کجا و دستورات دین و مرامی که ازش حرف میزنیم. ولی چیکار کنیم که این پرچم دست ماست! گاهی تو وبلاگ آقا احمد یا وبلاگ های دیگران متن انتظار میخونم یا شب جمعه ای از تلویزیون صدای انتظار میشنوم ببخشید اینو میگم ولی حالم از خودم بهم میخوره! خونمون آب و جارو نکرده! خونمون بهم ریخته! وایستادم و هی کاری میکنم که میدونم آقامون بدش میاد! اما همیشه میگم " آقا بیا آقا بیا ".


    تو سرت بخوره این انتظار، بیچاره بدبخت! خودتو درست کن آقا خودش میاد نمیخواد اینقدر تابلو بازی دربیاری. خدا کنه تو دلمون بیفته اینو که هر روز چندین دفعه میگیم خدایا ما رو براه راست هدایت فرما!


     


    هرکی هستین خدا کنه مثل من نباشین خدا کنه کسی باشین مثل حاج آقا ابوالقاسمی بعدا فهمیدیم که جونای شهرشون ایشونو چقدردوست داشتن و چقدر برای جونا تلاش میکردن و...


    کاشکی قدر امثال حاج آقا ابوالقاسمی ها رو بیشتر بدونیم .


     


    انشاء الله


    فقط دعامون کنین.


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  •    1   2   3      >

    ----------------------امیدواریم مطالب شاهد بازگوی حرف دلتون بوده باشه--------------------


    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [26/5/1387- 7:14 ع] آقاي خوب ...
    [15/5/1387- 2:15 ص] say it now
    [11/5/1387- 12:29 ص] مشق عشق
    [9/5/1387- 10:56 ص] ...
    [6/5/1387- 10:7 ص] يه اتفاق ساده
    [26/4/1387- 5:17 ع] اتل متل عدالت!
    [23/4/1387- 4:56 ع] ياد ايام
    [13/4/1387- 1:0 ص] عجب ارشاد اسلامي اي!
    [9/4/1387- 12:2 ع] زندگي خودشه!
    [آرشيو شده ها]
  •   بازديدهاي اين وبلاگ

  • کل بازديدها: 19299
    امروز: 32 بازديد
    ديروز: 33 بازديد
  •   درباره من
  • خاطرات شاهد2 - شاهد
    مدير وبلاگ : شاهد[164]
    نويسندگان وبلاگ :
    اون يکي شاهد (@)[7]


    مي نويسم آنچه را بايد نوشت... « زباني دارم که مانند تيغ زهراگين است. با همين زبان از عظمت ملت خود که داراي مکارم بسيار است دفاع مي کنم.» سروده حماسي جنبش ملي ايرانيان در برابر خلافت اموي و عباسي(شعوبيه)
  •   پرچم وبلاگ من
  • خاطرات شاهد2 - شاهد
  •   انبار مهمات
  •   آهنگ وبلاگ من

  •  لينک همسنگران

  •   اشتراک در خبرنامه
  • نام:

    ايميل: