RSS  |   خانه |   پلاک |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ | يــــاهـو

_________ به وبلاگ شاهد خوش آمديد ___________ ما همان نسل جوانيم که ثابت کرديم / در ره عشق جگردارتر از صد مرديم // هر زمان بوي خميني به سر افتد ما را / دور سيد علي خامنه اي مي گرديم _________________

یا شاهد کل نجوی ...

اوقات شرعي
+ به غزه مي روم؟؟؟ (پنجشنبه 4/11/1386 ساعت 8:20 صبح)

محمد علي عزيز امر کردن از عاشوراييان بنويسم. انشاء الله که بتونم....


هر کي مطالب شاهد رو خونده باشه مي دونه که از ميون حاضرين عاشوراي 61 هجري عباس واسه من چيز ديگه ايه. عباسي که از نگاه من همان زهراست . اينکه تو اون دوبيتي حضرت عباس رو با نام ياس خطاب کردم و گفتم: الهي آب بي مادر بماند    که ياس از ديدن او شرمگين بود.  نه از ضرورت شعري که از ضرورت حسي بود. واسه من شنيدن اسم عباس همون حسي رو به دنبال داره  که بردن نام مادرش زهرا. بله مادرش! من مي گم همون وقتي که زهرا به بالين عباسش اومد تموم فاصله ها از بين رفت و عباس و ياس علي يکي شدن. يا ياس...


اما اين بار مي خوام از عبدالله بگم. عبدالله کوچيکي که فدايي عمو شد. وقتي داستان عبدالله رو مي شنوم ياد اون روزهايي مي افتم که خيل عاشقان امام خميني جلو در بيمارستان صف کشيده بودن تا قلبشون رو به امامشون هديه بدن و من با اون ذهن کودکانه خودم کلنجار مي رفتم که اهداء يعني چي ؟ يعني مي خوان قلبشون رو کادو کنن؟ مگه جشن تولد امامه؟! اصلا پيوند يعني چي؟


آره ! عبدالله . همون کوچولوي 10 – 11 ساله اي که ياد گار حسن بود و حسين دستش رو تو دست عمه گذاشت و گفت :مواظبش باش.اما...


اما مگه ميشه ؟ گنجشک کوچولوي ما بندي عشق امامشه. و يک آن نگاه جستجوگر و نگران زينب عبدالله رو تا گودال قتلگاه بدرقه کرد...


و شمر خنجر به دست بالاي سر خورشيد بود که عبدالله خودش رو روي سينه عمو انداخت  تا شايد شمر يادش بيايد که انسان است. اما نه او از فرزندان قابيل است و ارثيه پدر با اوست.


خنجر پايين اومد و خون دستهاي کوچک عبدالله به آسمان پريد. نمي دونم اون لحظه حسين چه حسي داشت...


ديروز تلوزيون تصاوير غزه رو نشون مي داد . تو دلم گفتم اي کاش آقا دستور حمله مي داد و بعد پيش خودم گفتم : اگه حکم جهاد اومد من مي رم؟؟؟؟؟ فعلا که دلم و عقلم جواب مثبت دادن خدا کنه اگه يه روز پاش بيافته باز هم همين جواب رو بدن. خدا کنه...


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + قصه اي براي دخترم (شنبه 22/10/1386 ساعت 8:11 صبح)

    دخترم مي خواس بدونه چرا گريه مي کنم. خواستم بگم هيچي ، چيزي نيست و سربدوونمش اما مي دونستم تا دليلش رو نفهمه ول کن نيست. مي ترسيدم بخوام از عاشورا بگم و نفهمه . نگاهي بهش کردم و پيش خودم گفتم:« اين نسل اينده ي شيعه ست بايد بدونه و بايد بفهمه» . پس ياحسيني گفتم و شروع کردم...


    يکي بود يکي نبود. زير گنبد کبود غير از خدا هيچ کس نبود . يه آدم خوبي بود که بهش مي گفتن امام حسين. خيلي کارهاي خوب مي کرد واسه همين هم خدا خيلي دوسش داشت. يه روز که امام حسين با تموم بچه هاش داشت مي رفت مهموني ، آدم بدا، همونهايي که فقط دوست داشتن همه مثل خودشون بد باشن ، اومدن و سر راه امام حسين رو گرفتن. گفتن:« ما نمي ذاريم از اين جا رد بشين». بچه ها خيلي ترسيدن. امام حسين گفت:« واسه چي؟ ما مي خوايم بريم مهموني کاري به شما نداريم که!». ولي آدم بدا زير بار نمي رفتن همه اش مي گفتن:« اصلا نمي شه. ما نمي ذاريم از اين جا رد بشين. مگه اين که قول بدين از اين به بعد شما هم مثل ما بشين. شما هم بايد کار بد بکنيد. ما از آدم خوبها بدمون مياد». ولي امام حسين قبول نکرد. بچه ها با اين که ترسيده بودن اما خوشحال شدن از اين که باباشون قبول نکرد که آدم بدي بشه.


    آدم بدا خيلي عصباني شدن و گفتن:« حالا که اين طوره ما هم نمي ذاريم از آب رودخونه بخورين».


    امام حسين و همسفراش همونجا موندن تا ببينن چي ميشه. چند روز گذشت . تو اين چند روز هر چي آب همراهشون بود خوردن. امام حسين که ديد بچه ها خيلي تشنه شونه به داداشش که اسمش عباس بود گفت:« عباس جون بچه ها تشنه شونه سوار اسبت بشو و برو از رودخونه آب بيار» . حضرت عباس هم سوار اسب شد و رفت و به زور دشمنها رو کنار زد و از رودخونه آب آورد. بچه ها همه دست مي زدن و عمو عباس رو تشويق مي کردن. عمو عباس چند بار ديگه هم رفت و با آدم بدها جنگيد و از رودخونه آب آورد اما يه بار دشمنها گفتن:« ديگه نبايد بزاريم عباس آب ببره واسه بچه ها هممون وايميستيم لب رودخونه که نتونه آب ببره» .


    آره ديگه . اين بار وقتي عباس رسيد پيش آب ديد يه عالمه آدم بد وايستادن لب رودخونه . ولي عباس نترسيد بسم الله گفت و رفت به سمت آب. عمو عباس خيلي تشنه ش بود وقتي رسيد کنار رود دستش رو کرد توي رودخونه و يه مشت اب برداشت که بخوره ولي همين که مي خواست آب رو بخوره يادش اومد که:« وااااي! بچه ها تشنه تر از منن » واسه همين هم آب رو نخورد و زود بلند شد که مشکش رو که توش پر از آب بود به کوچولوها برسونه. ولي آدم بدها يه هو جلوش سبز شدن و نذاشتن بره.  بهشون گفت:« واسه چي مي خواين با من بجنگيد من که فقط اومدم واسه بچه کوچولوها آب ببرم». ولي خب آدم بدها که خيلي هم زياد بودن گوش نکردن و همه با هم به حضرت عباس حمله کردن و شهيدش کردن. بچه ها خيلي ناراحت شدن . ..


    دخترم پريد وسط حرفم و گفت: «من دلم بلا بچه هاي امام حسين مي هوسه». منظورش مي سوزه بود! بعد هم خيلي آروم دماغ کوچولوش قرمز شد و بعد همون طور که نگاهم مي کرد تمام صورتش خيس آب شد. باور نمي کردم ولي واقعيت داشت . دختر کوچولوي سه ساله ي من داشت اشک مي ريخت . حالا ديگه اونقدر گريه اش بالا گرفته بود که نمي دونستم چطور آرومش کنم! بغلش کردم و در حالي که از ته قلب خدا رو شکر مي کردم واسه خاطر عشقي که از حسين تو دل ما انداخته بود ، بهش گفتم: «عزيز دلم، شما نمي خواد گريه کني!» . ولي انگار اون خيلي بزرگتر از من بود. نگاهم کرد و گفت: «آخه اونا خيلي آدم بدن. من آدم بدا رو دوس ندالم!». گفتم: «مي دونم. ولي نمي خواد گريه کني. بچه ها همين که سينه بزنن واسه امام حسين کافيه!!. نمي خواد گريه کني». و شروع کرد به سينه زدن...


    دودست تشنه ياسي بر زمين بود              همو کز عشق باراني ترين بود


    الهي آب بي مادر بماند !                        که ياس از ديدن او شرمگين بود


    شعر از شاهد


    پي.ن: بعلت کمبود کتابهاي خوب و بچه پسند در اين رابطه مجبور شدم خودم براش قصه بگم که البته با راهنمايي هاي دوستان اندکي تغييرات بهش دادم و اينجا گذاشتم واسه اونايي که مشکلي مثل منو دارن هنوزم اگه کسي اشکالي مي بينه ذکر کنه که خيلي دوست دارم يه داستان خوب و بچه پسند در مورد عاشورا داشته باشم.


                                                                 ياحسين


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • ----------------------امیدواریم مطالب شاهد بازگوی حرف دلتون بوده باشه--------------------


    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [26/5/1387- 7:14 ع] آقاي خوب ...
    [15/5/1387- 2:15 ص] say it now
    [11/5/1387- 12:29 ص] مشق عشق
    [9/5/1387- 10:56 ص] ...
    [6/5/1387- 10:7 ص] يه اتفاق ساده
    [26/4/1387- 5:17 ع] اتل متل عدالت!
    [23/4/1387- 4:56 ع] ياد ايام
    [13/4/1387- 1:0 ص] عجب ارشاد اسلامي اي!
    [9/4/1387- 12:2 ع] زندگي خودشه!
    [آرشيو شده ها]
  •   بازديدهاي اين وبلاگ

  • کل بازديدها: 19299
    امروز: 32 بازديد
    ديروز: 33 بازديد
  •   درباره من
  • امام حسين(ع) و عاشورا - شاهد
    مدير وبلاگ : شاهد[164]
    نويسندگان وبلاگ :
    اون يکي شاهد (@)[7]


    مي نويسم آنچه را بايد نوشت... « زباني دارم که مانند تيغ زهراگين است. با همين زبان از عظمت ملت خود که داراي مکارم بسيار است دفاع مي کنم.» سروده حماسي جنبش ملي ايرانيان در برابر خلافت اموي و عباسي(شعوبيه)
  •   پرچم وبلاگ من
  • امام حسين(ع) و عاشورا - شاهد
  •   انبار مهمات
  •   آهنگ وبلاگ من

  •  لينک همسنگران

  •   اشتراک در خبرنامه
  • نام:

    ايميل: