RSS  |   خانه |   پلاک |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ | يــــاهـو

_________ به وبلاگ شاهد خوش آمديد ___________ ما همان نسل جوانيم که ثابت کرديم / در ره عشق جگردارتر از صد مرديم // هر زمان بوي خميني به سر افتد ما را / دور سيد علي خامنه اي مي گرديم _________________

یا شاهد کل نجوی ...

اوقات شرعي
+ الف- دزفول (چهارشنبه 1/3/1387 ساعت 11:54 عصر)

مقاومت کلامي که با فرهنگ مردم دزفول عجين شده. ايستادگي در برابر هجوم موشک هاي عظيم الجثه اي که روز و شب بر سر شهر آوار مي شد و لبخند بچه گانه اي ، نگاه مادرانه اي يا تلاش پدرانه اي را به خون مي کشيد و... بعد از لحظه هايي آنان که زنده مانده بودند زندگي را از سر مي گرفتند تا موشک بعدي...
زنان شبها را با حجاب کامل مي خوابيدند شايد آن شب، شب آخر زندگيشان باشد و فردا نامحرمي از زير آوار بيرون بکشاندشان .
و حالا بعد از سالها آمده اند کساني و بر ايستادگيشان خورده مي گيرند غافل از آنکه آنها که ايستادند براي ايستادنشان بها نمي خواستند و تنها ديدن لبخند امامشان بر صفحه تلويزيون کافي بود براي از يادبردن غم شب گذشته شان.
آري ، اينجا دزفول است، همانجا که مجري راديو عراق در اعلام شهرهاي در استانه حمله موشکي ، عادت کرده بود به گفتن: « الف- دزفول»! ب هر چه بود ، بود ، الف فقط دزفول! و چهارم خرداد يادآور روزي که دزفوليها بيشترين موشک را در خانه هاشان ميزبان بودند...


شبيه حرفهاي من،


ستون خانه ي تو بود


که در هجوم موشکي


خموش و بي کس و غيور،


                             نمرده و شهيد شد.


و من شنيده ام


که سقف خانه اي


به روي خانه اي دگر


شبي سقوط کرده بود


و کودک از غريو انفجار


به پشت بام خانه اي


_ دو کوچه بعد_


پرت شد.


ولمس کرده ام


حس ترس و زندگي


درون سنگري


که در حياط خانه مان


به جاي لاله هاي واژگون باغچه


سر بلند کرده بود


و لحظه هاي انتظار سخت يک صدا:


                                      « وضعيت سفيد»


و هشت سال پر تپش  


وهشت...


مني که در تمام کودکي


رفيق من


پوکه و فشنگ بود


و چتر کوچک منوري


                   پر بها ترين هديّه ام،


به من نگو که شعر تو


چرا


هميشه بوي مرگ ميدهد.

                                                     (شعر از شاهد)


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + فقط يک قدم ! کاش مي رفتم (سه‏شنبه 24/2/1387 ساعت 4:34 صبح)

                                                   



    از دبستان تازه برگشته بوديم صبحي بوديم، کيفامون رو گذاشتيم خونه. نهار خورده نخورده، بلافاصله با بچه ها، تو کوچه بازي رو شروع کرديم بازيي به نام "خواجه".


    محمد حسن بعدازظهري بود تو اين فاصله داشت بازي ما رو تماشا مي کرد بچه ها زورشون ميومد مارو نگاه مي کرد هي متلک بارش مي کردن شوخي مي کردن که زنگتون خورده ! ناظم سرصف راهت نميده !، ها!ها!اين صداي زنگتونه! و از اينجور شوخيا! محمد حسن تو مدرسه اي بنام شهيد فهميده درس ميخوند ما هم تو دبستان  رازي.


    تو بازي نوبت من شد يار مقابل داشت به طرف من مي اومد و من هم عقب عقب حرکت مي کردم (بازي اينجوري بود) تو چشماش ذل زده بودم که دقيقا پشت سرش دود سياه و صداي مهيب موشک در فاصله بسيار نزديک بازي کودکانه ي ما رو بهم زد، همينطور که عقب عقب مي رفتم برگشتم و شروع کردم به دويدن بطرف خونه، جوي فاضلاب  کنار خيابون رو طي نکرده بودم که صدايي چندبار پشت سرهم  اسمم رو صدا کرد. ايستادم که ببينم کيه هنوز برنگشته بودم که صداي زوزه ترکشي گوشمو نوازش داد، باد سرد سرعتش رو سرم، با موهاي کوتاه شده حس کردم. به جوي آب کنار خيابون و ترکش گداخته سرخ که آب جوي رو داشت بخار مي کرد خيره شدم، همونجا دو زانو نشستم ترکش کم کم سرد شد با يه ميله يا چوب به طرف خشکي جوي کشوندمش و برداشتمش تقريبا ديگه هيچکي تو خيابون نبود. من هم آرام و آهسته  نگاهم به ترکش تو دستم قدم زنان به طرف خونه مي رفتم، نزديک خونه شدم که مردم مي اومدن تو خيابون و از هم مي پرسيدن کجا رو زده؟ و سوالات اينجوري!


    يه ترکش 75 سانتي يا يک متري و به عرض حدود  20 سانت تو ديوار همسايه روبرو رفته بود تا نصفه تو اتاقشون  ( پدرابراهيم  که خدارحمتشون  کنه، بنّا بود.  بعدا، چند ساعت طول کشيد تا اين ترکش لامصب رو از تو ديوار خونشون بيرون اورد و چند دقيقه بيشتر طول نکشيد تا ديوار رو تعمير کرد!)


    رفتم  خونه،  ترکش کوچولو  رو به مادرم نشون دادم و با هيجان برا  مادرم  تعريف کردم اما کاش برا ديوار تعريف مي کردم مادرم هم آخر تحويل بود! بهش حق ميدم آخه اونم تو ترس و اضطراب موشک بود ديگه!


    موشک به سمت مدرسه شهيد فهميده شليک شده بود اما به هدف نخورده بود.


    نمي دانم کي ؟ و چرا؟ تو اون واويلاي موشک زدن مرا صدا کرد، نمي دانم خدا در دفترش رفتن مرا خط زده بود يا ديگري مرا از رفتن باز داشت؟ محمدحسن چرا اون موقع لج کرد؟ و چرا؟ به هرحال.


    اگر مي رفتم گناهم فقط معصوميت کوکانه ام بود و بس.


    بله فقط يک قدم، يک ثانيه و يا يک لحظه .


    اون ترکش کوچولو تو چندبار آوارگي و جنگ زدگي و جابجا شدن ها گم شد. و از اون زمان سالها ميگذره اما خاطره اون ترکش هيچگاه از خاطرم گم نخواهد شد.


    امروز عصر تو خيابون قدم مي زدم (کاش نمي زدم!) نگاه هاي حرام و صداهاي موزيانه، متلک پراندنها و مردان و زنان آرايش کرده با انواع و اقسام ... اعصابم بهم ريخته بود.


    اثري از موشک وبمب و دلهره و اضطراب نبود شهدا با آرامش خاصي، از تو بلوار به مردم نگاه مي کردن و مردم با خيال راحت قدم مي زدن و خريد مي کردن. و من هم هنوز حقوق فروردين و ارديبهشت رو نگرفته بودم (البته ندادن که بگيرم). آخر ماه هم خونه رو بايد تخليه کنيم! بچم رو زياد خيابون نمي برم گذشته از بدآموزي هاش، نمي برمش که بهونه نگيره! آخه به لپ لپ کمتر از هزارتومن که راضي نميشه، تازه اگه قانع باشه و تو مغازه ها رونگاه نکنه! هروقت هم ميارمش با توپ و تشر يا با کلمات قصار! ساکتش ميکنم و بيشتر اوقات يه چيزي هم براش مي خرم و زورم بهش نمي رسه. بچه که نيست رئيسه!


    البته اين چيزا اصلا برام مهم نبوده و نيست چون:


    ما نسل سوخته نيستيم ما نسل سرفرازيم. و هنوز خوشحالم که در يازده سالگي با اراده خود داوطلب رفتن به جبهه شدم (متاسف که نبردنم) و هنوز هم آماده ام آماده تر از گذشته.


    که اين سوختن نيست ساختن است.و من به اين افتخار مي کنم.


                                                                                               التماس دعا


  • به قلم : اون يکي شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + انرژي مثبت (شنبه 17/9/1386 ساعت 4:51 عصر)

    جمعه شهدا خواستند و مهمان ندبه شان شدم در دوکهه!


    باران مي باريد و باد بوي خاک مي آورد...


    حسينيه حال و هواي تازه اين داشت. اين بار اول بود که خلوت مي ديدمش . حالا همه جاش را مي تونستم قدم بزنم. راه مي رفتم . اشک مي ريختم. يک لحظه حس کردم تو کربلام . واي عجبشبي بود ، دور تا دور حرم حسين راه مي رفتم . اشک مي ريختم و در تنهايي خودم هر چه نوحه بلد بودم مي خوندم. انگار نه انگار که کسي منو مي بينه!


    ...و حالا تو حسينيه ي دوکوهه همون حس...


    ولي انصافا اين ندبه واسه من خيلي بيشتر از ندبه اي که تو نجف خونديم حال داد شايد چون حال شهداي اينجا رو يه روزي با گوشت و پوستم حس کرده بودم. نمي دونم ...


    گر مي گرفتم. دلم مي خواست همون موقع بزنم تو گوش تموم نامرداي دنيا، از اسرائيليا و امريکاييها گرفته تا اون نامردايي که مثل اختاپوس رو اين مملکت چنگ انداختن و دل رهبرم رو مي شکونن . همونهايي که مال بيت المال رو مي خورن و گوشهاشون واسه شنيدن حرفهاي حساب آقا بسته ست. همونهايي که ... ولش کن . اينجا گفتن فايده اي نداره . ولي مطمئن باشيد هر جا ببينمشون حتما تو روشون مي گم که چقدر نامردن.


    آره! فقط گريه کردن به درد نمي خوره. بايد اين گريه ها يه انرژي به ما بده واسه خوب بودن، واسه دشمن شدن با نامردمي ها، واسه مسلمون شدن! وگرنه ...


    ممنونم از اونهايي که باعث شدن يه مشت آپارتمان خرابه و تير و ترکش خورده روحي بگيره که بشه باهاشون خدايي شد.


    پ ن: اين روزها مد شده همه از انرژي مثبت حرف مي زنن باور کنين اين انرژي تو دوکوهه فراوونه. امتحان کنيد!


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + بي مهري (سه‏شنبه 6/9/1386 ساعت 8:10 صبح)

    زمستون سال 70 يا 71 بود، شبها به اموال عمومي خسارتهايي وارد ميشد و از طرفي دزدي و اعتياد و ناامني هاي اراذل و اوباش هم تو حوزه ما زياد شده بود.
    چندين شبانه روز بود که تو بسيج تا صبح گشت بوديم، تو اين چند روز هم کشفيات زيادي داشتيم. اين وضع ادامه داشت تا کشفيات ما تقريبا به صفر رسيد و امنيت بگي نگي برقرار.
    صبح ها که دبيرستان مي رفتم زنگ اول يه خورده خواب آلود بودم. ميز اول مي نشستم و به همين خاطر تو ديد معلما بودم  و نمي تونستم زيادي در برم! اون روز هم قبل از اينکه معلم بياد سرکلاس سرم رو رو ميز گذاشته بودم و استراحت مي کردم، آقاي ناظم با خشونت وارد کلاس شد ، گفت هرکي موهاش بياد تو دستم 5 نمره از انضباطش کم مي کنم. از بدبياري ما، موهامون اومد تو دستشون ، و دوباره سرم  رو گذاشتنم سر ميز،
    تو يه کلاس 35 نفري ، 25 اسم نوشته شد، همين  که اقاي ناظم از کلاس رفت بيرون بچه ها همه باهم هــــو کشيدند، پس از چند ثانيه ديدم يکي رو شونم مي زنه سرم که بلند کردم،آقاي ناظم بود. سيلي خيلي محکمي خورد تو گوشم سرم يه وري شد که سيلي دومي خورد تو صورتم تا اومدم به خودم بيام يقه ام رو گرفت و با لگد از کلاس پرتم کرد بيرون . نگاه پشت سرم کردم ديدم مثل ديونه ها دنبالم کرده که بزندم!
    فرارکردم در اتاق مدير دبيرستان، رفتم داخل گريه ام گرفته بود ديدم شکايت روباه رو پيش شغال اوردم(ببخشيد که اين مثل رو مي زنم در مثل هيچ ...)آخه اونا از وضعيت من تو بسيج خبر داشتند!  سرم رو گذاشتم پايين و از مدرسه اومدم بيرون!
    مادر که وضعيت غير عادي من رو ديده بود گفت : براچي اومدي خونه؟ گفتم: کلاس نداشتيم تعطيلمون کردند. اما مادر که باورش نشده بود.خيلي اصرار کرد چي شده من هم جواب سربالا مي دادم.
    شب دوباره بعد از کلاس عقيدتي رفتيم گشت . درِ خونه هاي آقاي ناظم وآقاي مدير در دو محل جداگانه يه مکثي کردم چراغهاشون همه خاموش بود معلوم بود با خانواده همه راحت خوابيدن!
    هيچ موقع بهشون نگفتم و از اينکه نمي دونستن که شبها من و بسيجي هاي پايگاهمون از خونه هاشون محافظت مي کنيم  افتخار مي کردم و مي کنم. و اگه صدبار ديگه هم منو کتک مي زدند و اذيتم مي کردن هيچ موقع از آرمانم دست بر نمي داشتم.مي دونين يه خورده ! البته يه خورده خيلي کم !(جدي ميگم) تفکراتشون به طاغوتيا مي خورد.
    فردا صبح که پدر هم از اوضاع ديروز بو برده بود ديرتر رفت سرکار و منتظر موند تا من برم مدرسه، ديد که من راحت خوابيدم و بلند نمي شم. گفت: چي شده؟ گفتم: من ديگه مدرسه نمي رم، نمي خوام برم، ترک تحصيل مي کنم .
    البته چند دقيقه بعد لباسهام تنم بود دم در منتظر بابا تا باهم بريم مدرسه . يه خورده دير شده بود بچه ها سر صف بودند . رفتم داخل مدرسه ناظم رو  صدا کردم گفتم: بابام دم در مدرسه کارت داره!! بابام هم آخرش بود نه! ناظم از قبل از انقلاب بابام رو ميشناخت و بابام هم اونو! همديگر رو که ديدند ناظم با شيطنت خاصي بابام رو بغل کرد چنان روبوسي کردند که نگو . من که در همون حالت دوست داشتم سر ناظم رو بکنم !! ناظم با يه اشاره به من گفت تو برو سر صف! ما هم رفتيم داخل اما بازهم ناظم اسم منو جزو دير کرد جهت کم کردن از نمره انظباط نوشت!!!


    بعدا به بابام گفتم: چي شد؟ گفت ، گفته:
    حاجي ديگه اينجوريه ديگه ! بچه ها سرورصدا کردند، پسرتون ميز اول بود، دم دستم بود تنبيهش کردم تا بقيه ساکت بشن!!!!!(البته معذرت خواهي هم نکرده بود)
    با اين حال براي هميشه بگفته ي  امام عزيزمون(ره) : در اين دنيا افتخار من اينست که خود بسيجيم.
    التماس دعا
    پ ن: مدير و ناظم از قبل خيلي تلاش مي کردن که بسيج رو کنار بگذارم راههاي مختلفي هم رفتند و از دست من عصباني بودن به همين خاطر چندين جلسه خصوصي بامن حرف زدن و شکايتشون  پيش خانواده هم رسيد و با اين کارشون فکر کردن از من زهرچشم گرفتن و منتظر عکس العمل از من بودن، که البته بعدش هيچ اتفاقي نيافتاد!!


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + شعار نمي دم (شنبه 3/9/1386 ساعت 11:42 عصر)

    بسيجي، يه اسم قشنگ که واسه من دنيايي معني داره . شايد بگيد بازم مي خواد شعار بده ولي باور کنين بسيجي واسه من يعني مسافر آسمون. يعني يکي که دير يازود بايد بپره! و خدا کنه که خودم هم بسيجي باشم...


    راستش بايد اين رو قبول کنيم که تو هر قشري خوب و بد هست. آدمهايي که همه جا فقط به دنبال منافعشون هستن و براشون مهم نيست که به جز ماديات يه چيز ديگه هم تو زندگي وجود داره و اون معنويته! اينکه بعضي ها واسه خاطر سهميه و وام بانکي و جنس قسطي عضو بسيج مي شن و کارت مي گيرن يه حقيقته . ولي واقعيت بسيج چيز ديگه ايه! وقتي به خودت زحمت بدي و يه شب جمعه تو گشت شبونه بچه هاي يه مسجد پا به پاشون باشي يا وقتي همراه نوجوونهاي بسيجي تا دير وقت واسه زدن يه نمايشگاه شهدا اين ور و اونور بري ، مي فهمي که اگه بخواي به فکر سهميه باشي نمايشگاهت به دل هيچ کس نمي شينه و اين اعتقاد رو تو چهره تک تکشون مي توني خيلي راحت بخوني!


    وقتي يه بچه دوازده سيزده ساله تو نمازش مي گه : اللهم الرزقنا توفيق شهادت في سبيلک، ديگه باورت ميشه سهميه هاي جور واجور هيچ جايي تو دلش ندارن و بي اختيار خدا رو شکر مي کني که نعمتي به نام بسيج به ما عطا کرده. نعمتي که يه جور مأمنه تو اين دنياي پر هياهو...


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + سبک سنگين (دوشنبه 21/3/1386 ساعت 12:21 صبح)

    امروز رئيس جمهور نيکاراگوئه به تهران اومد و عصر امروز در حالي که يه چفيه ي خوشکل به گردن داشت خدمت آقا رسيد. آدم بي اختيار به ايراني بودن خودش افتخار ميکرد.


    وقتي که رئيس جمهور ما به کشوري سفر ميکنه مردم با شاخه هاي گل به استقبالش ميان و انگار نه انگار که او رئيس جمهور کشوريه که بهش ميگن محور شرارت!


    و اين در حاليه که اقاي بوش امروز مهمون مردم صوفيه بود. مردمي که از چند روز قبل با راهپيمايي و تظاهرات  ضد امريکايي به استقبال او اومدن و به ميمنت ورودش حق ندارن از خونه هاشون بيرون بيان و بهشون گفته شده بهتر تو خونه بمونن!


    واقعا محور شرارت کيه؟


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • ----------------------امیدواریم مطالب شاهد بازگوی حرف دلتون بوده باشه--------------------


    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [26/5/1387- 7:14 ع] آقاي خوب ...
    [15/5/1387- 2:15 ص] say it now
    [11/5/1387- 12:29 ص] مشق عشق
    [9/5/1387- 10:56 ص] ...
    [6/5/1387- 10:7 ص] يه اتفاق ساده
    [26/4/1387- 5:17 ع] اتل متل عدالت!
    [23/4/1387- 4:56 ع] ياد ايام
    [13/4/1387- 1:0 ص] عجب ارشاد اسلامي اي!
    [9/4/1387- 12:2 ع] زندگي خودشه!
    [آرشيو شده ها]
  •   بازديدهاي اين وبلاگ

  • کل بازديدها: 19299
    امروز: 32 بازديد
    ديروز: 33 بازديد
  •   درباره من
  • دفاع مقدس و بسيج - شاهد
    مدير وبلاگ : شاهد[164]
    نويسندگان وبلاگ :
    اون يکي شاهد (@)[7]


    مي نويسم آنچه را بايد نوشت... « زباني دارم که مانند تيغ زهراگين است. با همين زبان از عظمت ملت خود که داراي مکارم بسيار است دفاع مي کنم.» سروده حماسي جنبش ملي ايرانيان در برابر خلافت اموي و عباسي(شعوبيه)
  •   پرچم وبلاگ من
  • دفاع مقدس و بسيج - شاهد
  •   انبار مهمات
  •   آهنگ وبلاگ من

  •  لينک همسنگران

  •   اشتراک در خبرنامه
  • نام:

    ايميل: