![]() |
یا شاهد کل نجوی ... 
داداش دلم تنگته...
فکر مي کردم نبودنت رو قبول کردم و شايد هم بهش عادت کردم ولي وقتي بهم گفتن يه عکس واسه سالگردت طراحي کنم هر چي کردم نتونستم. تازه فهميدم که هيچ وقت انقدر نبودنت رو نخواستم باور کنم. آخه چطور مي تونم تو رو عکسي بخوام رو ديوار خونه؟ تو واسه تزئين ديوار من نيستي! تو همدم لحظه هاي تنهايي من بودي و هستي. هنوز هم وقت دلتنگي به موبايلت زنگ مي زنم و هرچند تو جواب نمي دي و يکي از پشت خط مي گه دستگاه مشترک مورد نظر خاموش مي باشد اما موبايل خاموش تو هم واسه من تسکين غمه. با صداي اون خانم اشک مي ريزم و گوشي رو به سينه م مي چسبونم بعد انگار تويي که دعوام مي کني و مي گي اين لوس بازيها چيه و من گوش مي کنم و اروم مي شم. من دعوا کردنهاي داداشم رو به خنده هاي قاه قاه بقيه ترجيه مي دم...
هيچ کس نمي فهمه من چي ميگم حتي اونها که داداش از دست دادن . هيچ کدومشون حسي شبيه من نداشتن. حس داشتن يه نفر در عين اينکه نداريش! حس نداشتن يه نفر در عين اينکه داريش!
|
خودکار توي دستم خوب جا نمي گيره : ازون خودکارهاي چهاررنگ چاقالوي قديمي! واسه کسي که نمي دونه چي مي خواد بنويسه ، همچين خودکاري هم نوبره ديگه!
صداي تلوزيون مياد : « شمايي که پاي تلوزيونهاتون نشستيد ، از شما خواهش مي کنم بلند شيد و همراه ما ورزش کنيد» کم مونده به پاهامون بيافته و التماس کنه. خيلي دلم مي خواد به خواهشش جواب مثبت بدم ولي حسّش نيست! اسم ورزش که مياد استخونهام درد مي گيره. جوون هم جوونهاي قديم!
کاش ميشد با کامپيوتر ورزش کرد! نمي دونم نرم افزارش نيومده؟ آدم بشينه پاي دستگاهش و با چند تا دستور بدنش روي فرم بياد. چقدر عالي مي شه ها! فرق نمي کنه، پاسکال ، c++ ، اسمبلي ، html يا هر زبون ديگه اي که باشه حاضرم!
چند روز پيش اون يکي شاهد بهم گفت: « تو تا حالا مطلب طنز نوشتي؟» و من حسابي به فکر رفتم که چرا نمي تونم طنز بنويسم؟ يه چيزايي نوشتم ولي همه شون طنز تلخ بودن! چرا بلد نيستم بقيه رو بخندونم؟
بهم ميگن:« زياد ايراد مي گيري؟ چرا انقدر تند مي نويسي؟» چرا نمي تونم ايرادات رو نبينم؟ آخه مگه من کي هستم که مي خوام همه چيز رو درست کنم؟ ... يه دفعه طرف مسئوليت پذير ذهنم مي پّره وسط و ميگه:« بهشون گوش نده. هر کي به اندازه خودش مسئوله تو اصلاح جامعه.» نمي دونم حرف کدومشون رو گوش بدم . آخه انصافا اون يکي طرف هم که نمي دونم اسمش رو چي بذارم هم بد نمي گه. ولي من يه جورايي به گوش دادن به حرفاي طرف مسئوليت پذير بيشتر عادت دارم. انگار رئيسمه!
حالا اين حرفا چه دخلي به شما داره ، نمي دونم. فقط خواستم يه چيزي نوشته باشم. ولي اگه تونستيد کمکم کنيد ، چه تو نوشتن نرم افزار ورزش ، چه تو تصميم گيري بين دو نيمه ذهنم! ممنون مي شم.
|
ترن شروع به حرکت کرده بود. مثل هميشه مملو از آدمهاي مختلف از چهره ها و لهجه ها و سنين مختلف بود: دختر ، پسر ، زن ، مرد و پير و جوون...
اما در ميون همه اين آدمها يه پيرمرد با پسرش که تقريبا سي ساله به نظر مي رسيد جلب توجه مي کردن.
پسر با اشتياق به منظره هاي بيرون پنجره چشم دوخته بود و مدام بالا و پايين مي پريد و مي گفت : واااي ! پدر اينجا رو ببين چقدر قشنگه! چه منظره زيبايي ! وااااااااااي اون درخت رو ببين چه سبزه!
مردم با تعجب بهش نگاه مي کردن و خيلي ها هم با کنايه بهش چيزي مي گفتن و مسخره اش مي کردن.
مردي که معلوم بود تازه ازدواج کرده زير گوش همسرش گفت:(اين مرده انگاري يه تخته اش کمه ها! آخه يه درخت سبز انقدر خوشحالي داره؟ ) و بعد هردوتا شون زدن زير خنده.
مرد پير سرش رو پايين انداخته بود و وانمود مي کرد صداشون رو نشنيده!
ناگهان بارون گرفت...
و پسر دوباره با هيجان داد زد : واااااااااااااي پدر اينجا رو ببين داره بارون مياد ! چقدر قشنگه!
و مرد تازه داماد که از ريختن قطرات بارون رو لباس تازه اش عصباني شده بود : فرياد زد: چه خبرته ؟ پنجره رو ببند. مگه تا حالا بارون نديدي ؟ مرد گنده! آقا انگار پسرت احتياج به دکتر داره ببرش تيمارستان! مگه بارون نديده ست؟
پير مرد سرش رو پاين انداخت و آروم گفت: آره نديده! پسرم مادرزادي نابينا بود. همين يه هفته پيش با عمل جراحي بيناييش رو به دست اورد و الان هم داريم از بيمارستان برمي گرديم. اينها اولين مناظري هستن که پسرم مي بينه!!!!
نتيجه بمونه پاي خودتون....
مترجم : شاهد منبع : ايميل انگليسي يکي از دوستان خارجيم!
پ ن: مي گن چرا نظرات رو پيش فرض خصوصي کردي؟ مي گم خب ديگه!!!
|
روي صندلي کمي جا به جا شد، دستهاش هنوز خيس بود و دکمه هاي صفحه کليدش نمناک مي شد اما تند تند تايپ مي کرد و انگار نه انگار که کسي قراره اون نوشته ها رو بخونه هر چي تو دلش بود ريخت رو صفحه کليد ...
چند روز پيش که داشت واسه خريد عيد توي بازار شلوغ و پر سروصدا قدم مي زد صداي آشناي سلطان قلبها ناخوداگاه لبخند روي لبهاش نشوند و سراسيمه به دنبال منبع صدا گشت و ... يه مرد جوون اکاردئون زن همراه با زني که بچه کوچيکش رو به کمر بسته بود و کاسه ي گدايي ش رو به طرف مردم دراز مي کرد... يه لحظه خشکش زد . خدايا ، يعني اينها حقشون اينه که ... گريه ش گرفت و بي خيال مردم دورو برش اشک ريخت ...
انتخابات بود راي داد و رفت سروقت ادامه خريد عيد و مدام فکر مي کرد آيا اونهايي که انتخاب مي شن هم به فکر مرد اکاردئون زن هستن؟ اصلا يادشون هست که عدالت يعني چي؟
امسال دومين سالي بود که نرفت لاله بچينه . خدا لاله ش رو چيده بود و هر چند اين چندمين لاله اي بود که خدا واسه خودش مي چيد اما اون ديگه طاقتش رو نداشت آ خه حالا بگو لاله رو بچينه وقتي کسي نيست که رو مزار شهدا بزاردش چه فايده اي داره. اين دومين ساليه که ...
خدا امسال سال خوبي باشه و خدايي تر بشم... اين جمله رو که تايپ ميکرد مدام تو ذهنش دنبال گناهي ميگشت که باعث شده انقدر خودش رو از خدا دور بدونه و همين طور داره مي گرده...
آن روز که تو بيايي نو روز خواهد بود حتي اگر شب باشد....
يا مهدي
|
دلم شکسته مي خوام بگم راضيم به رضاي خدا اما نمي دونم که رضاي خدا واقعا اين چيزي هست که داره اتفاق مي افته يا اين عذاب خداست...
نمي دونم... بغض گلوم رو گرفته... عصبانيم... آدمي که سودي واسه هيچ کس نداره و هيچ کس نمي خوادش اصلا واسه چي بايد زنده باشه هر چند خيلي ها مي گن دوست داريم ، خيلي ها مي گن برامون مهمي اما...
من ديگه طاقت ندارم... نمي دونستم يعني فکرش رو هم نمي کردم که تا اين حد آدم بدي باشم... هيچ کس حتي خاک جبهه ها که روزگاري عشقم بود تحويلم نمي گيره مي خوام بگم خدا هست اما خوب که فکر ميکنم تمام اينها به خواست خداست پس يعني خدا نمي خواد و اين بيشتر از همه ازارم مي ده... خدايا من ديگه نمي تونم . تو رو به بزرگيت قسم اگه اينها امتحانه تمومش کن و اگه عذابه ببخش....
|
Your Heart is your Love
Your love is your Family 
Your family is your Future 
Your future is your Destiny
Your destiny is your Ambition
Your ambition is your Aspiration
Your aspiration is your Motivation 
Your motivation is your Belief
Your belief is your Peace
Your peace is your Target
Your target is Heaven
Heaven is no fun without FRIENDS
F= Few
R= Relations
I= In
E = Earth
N= Never
D = Die
friend

|
چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان معروف ، بيماران يک تخت بخصوص در حدود ساعت 11صبح روزهاي يکشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
اين مسئله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود به طوري که بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند.کسي قادر به حل اين مسئله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت 11 صبح روزهاي يکشنبه مي ميرد.به همين دليل گروهي از پزشکان متخصص بين المللي براي بررسي موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه ماه ، چند دقيقه قبل از ساعت 11 در محل مذکور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضي صليب کوچکي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و ...
دو دقيقه به ساعت 11 مانده بود که « پوکي جانسون » نظافتچي پاره وقت روزهاي يکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات ( Life support system ) را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول کار شد!!!!!
|
يکي بود يکي نبود. يکي بود که خيلي دوسش داشتم. چند وقتي بود که از هم دور بوديم . رفته بود قم...
بعد از مدتي که اومد ، ديدم زمزمه هاش عوض شده.مدام دم ميگريه : من گداي رو سياه حضرت معصومه ام...
يه روز ديدم داره داد مي زنه و مي خونه : توي خيابون ارم يا توي بين الحرمين گدايي فرقي نداره حسين و دختر حسين. گفت : قشنگ تر از اين هم شعري هست؟ خنديدم و گفتم : اي وطن فروش، به اين زودي قمي شدي رفت؟!! داري حس نئونازيستيم رو فعال مي کني ها!! خيلي جدي گفت: بابا ول کن تو ام! اونجا يه چيز ديگه ست.
روز اولي که رفت قم ، مامانش همراهش بود. مامان موقع خداحافظي ضريح حضرت معصومه رو بغل کرد و گفت : در حق پسرم مادري کن!
خيلي وقتا که بهش زنگ مي زدم ، حتي نصف شبا خونه نبود. ميگفت رفته بودم حرم درس بخونم. مي خنديدم و مي گفتم : اي کلک ! مگه تو حرم هم ميشه درس خوند!!!
... و درست يک سال و چهار ماه و دوازده روز پيش بود که تو تنهايي قم پر کشيد. نمي دونم چي شد.همه ميگن حکمتي داره ولي من نمي تونم حکمتش رو درک کنم يعني هرجوري که نگاه مي کنم بودنش خيلي بيشتر از نبودنش واسه همه مفيد بود تنها چيزي که مي تونم بگم فقط يه آرزوه . آرزوي اينکه حضرت معصومه خودش يه جوري _ نمي دونم چه جوري حتما خودش بهتر مي دونه_ دلم رو اروم کنه . اصلا حسي رو که الان دارم دوست ندارم. دوست دارم مثل گذشته وقتي نام معصومه رو ميشنوم بازهم به ياد معصوميت و کرامتش بيافتم نه چيز ديگه . ميدونم که من رو خوب درک مي کنه آخه اون هم يه خواهر بود...
|
ديشب يانگوم تموم شد
من رو در غم بي يانگومي خودتون شريک بدونيد! دستم به قلم نرفت گفتم چندتا از اف هايي رو که تا حالا واسم فرستادين بزنم اينجا. ( حالا يکي نيست بگه مگه مجبوري آپ کني؟!!)
زندگي دفتري از خاطره هاست خاطراتي شيرين خاطراتي که ز تلخي جان مي گسلد . يک نفر در دل خاک . يک نفر همسفر خوشبختي يک نفر همدم با سختي هاست . چشم تا باز کني عمرمان ميگذرد ما همه همسفريم
انسان نقطه اي است بين دو بي نهايت . بي نهايت لجن و بي نهايت فرشته . بنگر به طرف کدام يک مي روي . دکتر شريعتي
خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام
امروز براي شهدا وقت نداريم/اي داغ دل لاله تو را وقت نداريم/با حضرت شيطان سرمان گرم گناه است/ما بهر ملاقات خدا وقت نداريم/هرچند که خوب است شهيدانه بميريم/خوب است ولي حيف که ما وقت نداريم
تو را من لينک خواهم کرد سحرگاهان که در خوابي تو را من لينک خواهم کرد به بقال محل هم لينک خواهم داد به وبلاگ گدايان و سپوران نيز خواهم رفت سحرگاهان که در خوابيد من هم خواب خواهم ديد مرا هک کن خيالي نيست دوباره آي دي از نو و روز از نو تمام شب به روزم من و يک وبلاگ پر کامنت خواهم زد و با فيلتر شکن يک روز وبلاگ خدا را باز خواهم کرد دکتر علي رضا قزوه
آسمان را ستاره زيبا مي کند، باغ را گل عشق، محبت را اشک چشم و تو را عمل دماغت!
يک جمله ... فقط همين!>>فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند.
|
تو کربلا بوديم يه اس ام اس اومد. با کلي ذوق و شوق بازش کردم و...
قيصر رفته بود...
يه جيغ بلند و ديگه نتونستم سر پا وايسم.
چندين سال بود که واسه سلامتيش دعا مي کردم. هر وقت دلم واسه يه حس قشنگ تنگ مي شد شعرهاي قيصر بهترين چاره بود واسه دل.
هميشه به بزرگترها مي گفتم وقتي من اومدم سهراب رفته بود و من هميشه دارم تو اين حسرت مي سوزم که چرا نديدمش . تو رو خدا من رو ببريد تهران تو کلاس درس قيصر حاضر بشم نمي خوام اين فرصت رو هم از دست بدم. اما ناگهان چقدر زود دير مي شود...
فقط يه بار تو يه جلسه شعر تونستم از نزديک ببينمش و خاطره اون روز رو هميشه با افتخار برا بقيه تعريف مي کردم و حالا باور نبودنش خيلي سخته...
تازه از کربلا برگشته بوديم . هنوز خستگيه راه تو تنمون بود اما مگه ميشه تو مراسم وداع با قيصر شرکت نکنم؟ رفتيم گتوند. بنزين نداشتيم. قرض گرفتيم و رفتيم...
چه جمعيتي! اشک امونم نمي داد . سر مزارش حس وقتي رو داشتم که تازه داداشم رو به خاک سپرده بوديم. قيصر واقعا حيف بود. شعراش تا ته ته ته قلبم مي رفت. افتخار ميکردم که روزي قيصر با پدرم تو يه مدرسه درس خونده بودن و وقتي از زبون قيصر شنيدم که خودش رو دزفولي مي دونه بيشتر به خودم مي باليدم. اما حالا بيشتر از همه احساس شرمندگي مي کنم چون مردم شهرم تازه فهميدن که قيصر مال خودشون بوده و چه گنجي رو از دست دادن.
خدايا هنوز زود بود...
« و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز مي شود»
قيصر امين پور

|
نام: | |
ايميل: | |