سفارش تبلیغ
صبا ویژن
مسابقه بزرگ وبلاگ نویسی انقلاب ما
بردبارى پرده‏اى است پوشان ، و خرد شمشیرى است برّان ، پس نقصانهاى خلقت را با بردبارى‏ات بپوشان ، و با خرد خویش هوایت را بمیران . [نهج البلاغه]

شاهد


این مطلب و که میخوام بنویسم واقعیه اصل قضیه برا نوشتن این مطلب مشکلاتی بود که برای چندنفر از دوستامون تو وبلاگاشون پیداشده بود مثل وبلاگ زنده یاد امل مدرنیسم نشده و یا آقا احمد خودمون خدا حفظشون کنه. حالا اگه حال و حوصله داری! تا آخر بخونش وگرنه ذخیرش کن بعدا بخونش ویا اصلا  نخونش!!

قبلا هم گفته باشم ! نظر لازم نیست بدید کسی هم دلش نسوزه! بخاطر غلط املایی و تایپی اگه وجود داشت پیشاپیش عذر خواهی میکنم.

 حاجی دم در مسجد منتظرمون بود(حاجی یه آزاده ی جانباز با سابقه 8سال اسارت و جبهه و... مسئول ستاد امربه معروف و نهی از منکر شهرمون) تا منودید گفت بیا ستاد کارتون دارم. گفتم دیگه چی شده ما که اهل این حرفا نیستیم و... خلاصه رفتیم ستاد گفت آقا ....(مثلا کریم) یه بنده خدایی یه اشتباهی کرده ما باهاش حرف زدیم الآن پشیمونه شما که تو مسجد هستین سابقه خوبی دارین و مسجدتون معروفه و قران میخونین جلسه بسیج دارین و (از این هندونه ها).... با این بنده خدا دوست بشین ، حیفه  نذارین رفقای بد گمراهش کنن، قرآن هم بلد نیست اگه بتونین قرآن هم یادش بدید خیلی خوبه .

منم تودلم گفتم دیدی کارمون دراومد. یکی نیست بیاد خودمونو نصیحت کنه یکی دیگم عوال گردنمون شد.

گفتم اینی که میگی کیه کجاست ؟ با دستش اونطرف رو نشون داد.

یک نوجوان 12 – 13 ساله  روصندلی نشسته بود سرش رو پایین انداخته بود دستاش هم بین دوزانو خیلی معصومانه و مودب. معلوم بود حاجی کارشو خیلی خوب انجام داده.

من اصرار کردم که براچی گرفتیدش چند دفعه هم پرسیدم. حاجی هیچی نمی گفت خیلی اصرار کردم (بعد از حدود 10 الی 15دقیقه)حاجی یه چیزی نا مفهوم زمزمه کرد.( حالا من چرا گیر داده بودم خدامیدونه الان هم فکرش رو میکنم بیخودی بود.) من گفتم چی؟ دوباره همونا رو با شرمندگی بیشتر تکرار کرد. از صحبتهای حاجی من اینجور استنباط کردم که از مغازه های بازار دزدی کرده.

اسمش روح الله بود . بچه پاک و بی آلایش خیلی هم زرنگ . از خانواده نسبتا سطح پایین . پدری از کارافتاده و فکرمیکنم درست بخاطرم نیست شاید بخاطر مشکلات مالی از نظر تحصیلی هم عقب مونده بود و...

با اکراه قبول کردم!

تو شورا مطرح کردم و اونا هم قبول کردند. فرمانده بسیجمون ( خدا رحمتشون کنه) خیلی استقبال کرد و بعد از این خیلی هواشو داشت.

مدت زیادی گشت روح الله خیلی پیشرفت کرد قرآن یادگرفت نماز خوندن ، اخلاق ، مسائل دینی  و البته طبق شرایط سنی خودش هم کمی شیطون بود. ولی الآن که فکر میکنم شیطون نبود بلکه بازیگوش بود و خیلی کنجکاو.

    ...

      الآن تقریبا یکی از خودمون شده بود و خیلی هم فعال بود.

بعد از چندین ماه یه اتفاق خیلی نادرافتاده بود اونم این بود که وسایل بچه ها تو مسجد گم میشد حتی طرف به دوچرخه های بچه ها هم رحم نمی کرد. یواش یواش به مسئله بغرنج تبدیل شد . چندین جلسه شورا و جلسات محرمانه مسئولین برگزار شد تمامی افراد و سوابقشون بررسی شد و . خودتون حدس بزنید دیگه! بله انگشت اتهام به طرف روح الله خودمون!!!

خلاصه رفتیم پیش حاجی و ....

حاجی گفت اصلا امکان نداره کاملا عوض شده اون خاطره گذشته رو  از ذهنتون پاک کنید . محاله و از این حرفا ...

ما که به کتمون نمی رفت. فرمانده پایگاهمون راضی نبود میگفت اگه مطمئن هستید وگرنه ... خلاصه به توافق رسیدیم مسئله رو با آقا روح الله مطرح کنیم.

یکی از مسئولین پایگاه گفت من بهش میگم، با کمال بی ادبی و بی احترامی ، بدون درنظر گرفتن ملاحظات و....  من داشتم نگاه میکردم. چند لحظه شکه شد با حالت معصومانه بغضش ترکید، اشک همینطور از تو صورتش چکه می کرد! داد می زد قسم میخورد کار من نبوده میگفت من توبه کردم و ازاون وقتی که تو مسجد اومدم هیچ خلافی نکردم و... ما هم که اصلا گوشمون به این حرفا بدهکار نبود.

خلاصه  این گذشت تا چند وقت بعد دزده پیدا شد یکی بود که اصلا فکرش رو هم نمی کردیم.

اما  آقا روح الله ما رفته بود پشت سرش هم نگاه نکرده بود. بعد از اینم فرموندمون هم ازدست ماها خیلی عصبانی شد و البته هم به فعالیتمون تو مسجد ادامه می دادیم .

چند وقت بعد آقا روح الله رو تو خیابون دیدم ظاهرش عوض شده بود، تا منو دید راهشو عوض کرد با عصبانیت از من دور شد.

خیلی وجدانم ناراحت بود دوست داشتم ازش حلالیت بطلبم چندین بار درخونشون به انتظار دیدنش ایستادم اما ای دل غافل که دل شکستن هنر نمی باشد تا توانی دلی بدست آور

هر از چندگاهی که تو خودم باشم یه صدایی میاد منو محاکمه می کنه که چرا به مسجد و قرآن خیانت میکنی؟  چرا خرابکاری می کنی ؟ از خودم می پرسم من که کاری نکردم این همه فعالیت ولی زود خاطره تلخ گذشته یادم میاد که نکنه یکی دیگه خلاف میکنه پیش خدا به اسم ما نوشته میشه نکنه ما هم تو گناه دیگران شریکیم و از این حرفا

حالا اینا رو ننوشتم که کسی دلش به حالم بسوزه! یا اعتراف کرده باشم! وقتی کسایی رو میبینم با بغض به بچه مذهبی ها نگاه میکنن ازشون نفرت دارن اذیتشون میکنن درحالی که هیچ کاری باهشون ندارن. به خودم میگم نکنه اینا هم مثل آقا روح الله باشن! دوست دارم اعمال ما رو به اسم دینمون و مذهبون ننویسن  ما کجا و دستورات دین و مرامی که ازش حرف میزنیم. ولی چیکار کنیم که این پرچم دست ماست! گاهی تو وبلاگ آقا احمد یا وبلاگ های دیگران متن انتظار میخونم یا شب جمعه ای از تلویزیون صدای انتظار میشنوم ببخشید اینو میگم ولی حالم از خودم بهم میخوره! خونمون آب و جارو نکرده! خونمون بهم ریخته! وایستادم و هی کاری میکنم که میدونم آقامون بدش میاد! اما همیشه میگم " آقا بیا آقا بیا ".

تو سرت بخوره این انتظار، بیچاره بدبخت! خودتو درست کن آقا خودش میاد نمیخواد اینقدر تابلو بازی دربیاری. خدا کنه تو دلمون بیفته اینو که هر روز چندین دفعه میگیم خدایا ما رو براه راست هدایت فرما!

 

هرکی هستین خدا کنه مثل من نباشین خدا کنه کسی باشین مثل حاج آقا ابوالقاسمی بعدا فهمیدیم که جونای شهرشون ایشونو چقدردوست داشتن و چقدر برای جونا تلاش میکردن و...

کاشکی قدر امثال حاج آقا ابوالقاسمی ها رو بیشتر بدونیم .

 

انشاء الله

فقط دعامون کنین.



شاهد ::: دوشنبه 85/10/18::: ساعت 1:41 عصر


>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 58
بازدید دیروز: 93
کل بازدید :575277
 
 > >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
مدیر وبلاگ : شاهد[596]
نویسندگان وبلاگ :
اون یکی شاهد (@)[14]


« زبانی دارم که مانند تیغ زهراگین است. با همین زبان از عظمت ملت خود که دارای مکارم بسیار است دفاع می کنم.»
 
 
 
>>لینک دوستان<<
لحظه های آبی
کلبه
بندیر
فصل انتظار
جبهه وبلاگی غدیر
جامانده
اس ام اس های مثبت
پیاده تا عرش
سلمان علی ع
یادداشت های شخصی محسن مقدس زاده
مهربان
سامع سوم
نی نی شاهد
گل آفتابگردون
پا توی کفش شهدا
دریای دل
میم.صاد
سیمرغ
دفاع مقدس
به وبلاگ بر بچون دزفیل(دزفول) خوش اومهِ
یک نفس عمیــــــــــق
طوبای محبت
مهربانی
خاکریز ولایت
هیئت فاطمیون شهرضا
یک جرعه آسمان
عشق نامه
تربت دل
غزه در فلسطین
آنتی التقاط
نگاهم برای تو
حاج آقا مسئلةٌ
حقیقت بهائیت
از این دست
خواهر خورشید
دیسون
نیروی امنیتی
پـــــــــلاک
دکتر علیرضا مخبردزفولی
ناصیران
منم سلام
هنر آشپزی
تمهید سبز
کِلکِ بی کلک
خاک
خاکریز مقاومت دزفول
رحمت خدا
ارمینه
تا اقیانوس(میثم خالدیان)
یاد شهدای اندیمشک
اهدنا الصراط المستقیم
شاعرانه(عبدالرحیم سعیدی راد)
از 57
موجی
ملامحمد علی جولای دزفولی
بانک اشعارعاشورایی(سعیدی راد)
حروف سیاسی
وسعت دل
بُنگروز(پرموز)
ناگهان ترین
سبوحا- حاج اقا جلیلی
کیستی ما(یامین پور)
خورشید عالم تاب
یادداشتهای یک خبر نگار
سراب طنز
مرکز عاشورا دزفول
چوب خدا
راه 57
پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی
مسجد حضرت ابوالفضل(ع) اهواز
بچه های مسجد نجفیه دزفول
فاتحان دز
حسین سنگری
الف دزفول
التیام ( شعرهای مستعان)
گروه فعالان مجازی نخیل
بسیجیان پایگاه شهید سیادت
یاد شهیدان و رزمندگان اندیمشک
لبیک یا امام
شهید روح ا...سوزنگر
یک طلبه
پاورقی
خاطراتی شیرین از یک زندگی مشترک
باشگاه خبرنگاران-ویژه نامه شهادت حضرا زهرا(س)
عطار نــــــــــــامه
زن،بصیرت،عفاف و حجاب
نرمافزار مدیریت اطلاعات شهدا(ایثار)
کلیـــــد
میثاق(مسجدامام حسن عسکری دزفول)
خاطرات شهدا
 
 
>>لوگوی دوستان<<
 
 
>>موسیقی وبلاگ<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<