RSS  |   خانه |   پلاک |   پست الکترونیک |  پارسی بلاگ | یــــاهـو

_________ به وبلاگ شاهد خوش آمدید ___________ ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم / در ره عشق جگردارتر از صد مردیم // هر زمان بوی خمینی به سر افتد ما را / دور سید علی خامنه ای می گردیم _________________

یا شاهد کل نجوی ...

اوقات شرعی
+ اتل متل عدالت! (چهارشنبه 26/4/1387 ساعت 5:17 عصر)

میلاد علی (ع) ، اسوه عدالت عالم مبارک باد .


عدالت گمشده بشیریت!


شیعه علی منتظر است، و منتظر منتقد است، شیعه در زمان غیبت به نقد می نشیند، به وضع موجود تا ظهور منجی راضی نیست. از این بابت است که می بینیم بعضی دوستان و خودی ها ممنوع المنبر می شوند و بعضی دیگر ممنوع تصویر و برخی ممنوع الهمه چیز!! شاید در انتقاد منصفانه افراط و تفریط می شود. و یادمان می رود که در زمان غیبتیم.


با خودم فکر می کردم عدالت کجاست، چرا بشریت در طول تاریخ از بنای آن عاجز بوده است. مدینه فاضله فقط در کتابها و تخیلات ذهنی خود از آن یاد می کنیم.


مولا تا که خواست عدالت برپا کند، دشمنان شمشیرها را تیز کردند و به جنگ و جدال پرداختند و در طول تاریخ هر عدالت خواهی که مدعی اجرای عدالت شد با جنگ و خون همراه بود.


ناخودآگاه به یاد حرف حضرت امام خمینی(ره) افتادم که فرمودند بدین مذمون "امیدوارم بشیریت به جایی برسد که تمام اسلحه ها به قلم تبدیل شود". به این نتیجه رسیدم برای عدالت تفکر و آگاهی لازم است و تا بشیرت حد تفکر و تعقلش به آن رشد و بالندگی نرسد دیگر هیچ منجی مصلحی که همان حجت خداست ظهور نخواهد کرد.


استاد گفت در این دنیا دنبال عدالت مطلق نگرد! اما عدالت نسبی چرا. چون هیچ چیز در این دنیا غیر خداوند متعال مطلق نیست و عالم بصورت نسبی آفریده شده است. نمی دانم چه قدر این مطلب درست است اما دید مرا نسبت به حکومت اسلامی و عدالت بازتر کرد. که شاید مجری عدالت در این دنیا حجت خدا و در روز قیامت و معاد عدالت  توسط خداوند متعال برپاخواهد شد.


شیعه بودن آگاهی می خواهد و علم و دانش، شیعه متفکر است، شیعه تعقل می کند و مدبر است و شیعه ...


خدایا ما را کمک کن تا به شیعیان واقعی حضرت نزدیکتر شویم.


انشا الله


اینم یه تبریک به شیوه شاهد!


 


اتل متل توتوله
عدل علی چه جوره؟
راستی میشه عدالت
باز بزنه جوونه؟


 یکی چشاش بارون و
یکی پولاش پاروه
یکی داره میمیره
منتظره داروه...


 یکی شبا سرش رو
گشنه زمین میزاره
اون یکی بس که خورده
نمیتونه بخوابه !


 یکی باباش رئیسه
راحت می‏ره اداره
اون یکی بیکاره چون
بند«پ» رو نداره!


 یکی واسه تعطیلات
کیش رو قبول نداره
یکی برای کفش
بچه‏ها پول نداره!


 یکی سه چارتا خونه
اون بالای شهر داره
یکی اجاره خونه‏ش
مونده ، ولی نداره


 یکی چونکه رئیسه
حق داره که بدزده!
قانون تو این موارد
انگاری هیچ نگفته!


 یکی با ریش و تسبح
پشت میز اداره‏ست
خونه، ماشین و موبایل
پیشکشیه اداره‏ست!


 یکی بی ریش و تسبیح
ملیونر عالمه
فکر نکنی که خسته‏ست
اینجور پولا راحته


 تو این میون یکی هم
دردا رو خوب می‏فهمه
اونیکه هشدار میده
آره! بازم رهبره


 کاشکی ما هم بفهمیم
چی میگذره دورمون
راه و مرام علی
کاشکی بیاد بینمون...


شعر از : خودم


  • به قلم : شاهد

  • ( ) یا حسین

  • + یاد ایام (یکشنبه 23/4/1387 ساعت 4:56 عصر)

    دفتر قدیمی شعرم رو بعد از مدتها دست گرفتم. با اینکه لای کتابهای کتابخونه م بود ولی پر از خاک شده بود . لباسم خاکی خاکی شد.


    بازش کردم، عکس سهراب که تو صفحه اولش نقاشی کرده بودم من رو برد بع تمام خاطرات دوران خوش نوجوونی ، دورانی که لحظه لحظه ش با سهراب گذشت .


    صفحه بعد فهرست شعرام بود . با چه دقتی تمام صفحات رو شماره زده بودم و به هر شعر یه ردیف داده بودم.


    این دومین دفتر صد برگ شعرم بود و اولین شعرش مربوط به 16/11/76 می شد. دور عدد 16 رو با مداد طرح داده بودم که نشون بدم شماره رضا شاهرودیه بازیکن مورد علاقه م تو اون زمون! شعری به نام یاد ایام یاد روزهای جنگ. حالا انگار من عین 8 سال رو تو خط مقدم جنگیده بودم که با این احساس از اون روزها یاد می کردم!


    و طبیعتا شعر بعد باید مال سهراب باشه.و بود : 26/11/76


    وقتی می خونمشون بعضی وقتا خودم تعجب می کنم که چطور یه چنین موضوعهایی به ذهنم رسیدن! واقعا فکر بازی داشتم. یه وقتایی باورم نمی شه که این شعر رو خودم گفته باشم. حالا شاید اطلاعات ادبیم بیشتر شده باشه یا دونسته های سیاسی و علمی و اجتماعی زیادتری تو کوله بارم باشه ولی از اون فکر باز و صافی و یکرنگی خبری نیست. حالا دارم کم کم پیرشدگی لحظه هام رو درک می کنم.


    و اینجاست که یه غم تازه دور دلم رو خونه می کنه:


    جوونی رفت و آقام رو ندیدم            غم این دل غم مرگ جوونه


     


    اللهم عجل لولیک الفرج


  • به قلم : شاهد

  • ( ) یا حسین

  • + عجب ارشاد اسلامی ای! (پنجشنبه 13/4/1387 ساعت 1:0 صبح)

    رعایت شئونات اسلامی وظیفه هر فرد مسلمانیه که این وظیفه وقتی صحبت از فرهنگ و گسترش فرهنگ باشه بیشتر خودش رو نشون می ده. در مورد خیلی از این دستورات دینی علاوه بر دلایل نقلی و ایات و احادیث و روایاتی که در اثبات شون هست با مراجعه به عقل هم می شه لزومشون رو ثابت کرد. یکی از این دستورات عدم ارتباط مستمر بین زن و مرد نامحرمه. دستوری که با کمی تعقل  و تامل می تونیم به نیاز جامعه و افراد برای حفظ سلامت و امنیت خودشون و خانوادشون به اجرای این دستور رو بفهمیم. حالا درسته که تو جوامع امروزی بر اثر حضور زنان و مردان در کنار هم تو محیط کاری بعضی رابطه ها عادی و متعارف شده اما همه قبول دارن که حتی رابطه کاری هم اگه به صمیمیت زیاد بیانجامه موجب ایجاد اختلال در زندگیهای خصوصی کارمندان میشه.


    حالا همه اینها رو گفتم که بگم چطور میشه انتظار داشت اداره ای مسئولیت ارشاد مردم به سوی اسلام و مدیریت فرهنگی یک جامعه اسلامی رو برعهده داشته باشه که خودش اقدام به برگزاری اردوی مختلط مشهد واسه کارمندانش می کنه و این درحالیه که تاکید داره هزینه سفر واسه کارمندان با هواپیما و هتل رایگانه اما حتی یک نفر از خانواده هاشون هم نباید تو این اردو همراهشون باشن؟!!!! شاید بعضیاتون بگید که زیادی خشکه مقدس بازی درمیارم ولی اگه کمی انصاف بدین می بینید که لازمه یک اردو گفت و گو و خنده و خوش گذرونیه ،کارهایی که از سرتاپاشون برای دو نامحرم حرامه و محیط اردو با محیط اداره از زمین تا اسمون فرق میکنه. اصلا از قدیم گفتن ادمها رو توی سفر باید بشناسی! حالا چه لزومی داره که زن و مرد نامحرم بدون حضور همسرانشون با هم به سفر برن و همدیگه رو بشناسن اون هم تحت عنوان یکی از  ادارات وابسته به ارشاد اسلامی خوزستان!!!!!! من که نمی تونم درک کنم! تازه قضیه وقتی جالب تر می شه که بدونیم این برنامه سفر توی دو مرحله برگزار شده یعنی کاملا میشد یه هفته خانم ها رو بفرستن و هفته بعد اقایون رو ولی چه منظوری درکار بوده که مختلط باشه الله اعلم!


    من که می گم اینها همه ش تاثیر اون سالهاییه که وضع فرهنگی کشور به گند کشیده شد و هنوز هم اثراتش باقی مونده و تا کجا ادامه پیدا میکنه خدا می دونه!


    البته من گفتم خوزستان ولی احتمالا تو همه استانها هم نظیر این اردو برگزار شده. 


  • به قلم : شاهد

  • ( ) یا حسین

  • + زندگی خودشه! (یکشنبه 9/4/1387 ساعت 12:2 عصر)

    سرباز امریکایی تازه از جنگ برگشته بود . خسته و زخمی خودش رو به تلفن عمومی رسوند و شماره خونشون رو گرفت. از اون ور خط صدای اشنای پدر روحش رو اروم کرد. : سلام پدر ! منم جک ، : سلام عزیزم حالت خوبه؟ برگشتی؟ : اره ، دارم میام خونه ، دوستم هم همراهمه. اون زخمی شده ، یه پا و یه دست نداره و می خواد برای مدتی با ما زندگی کنه . : وای! ولی عزیزم ما زندگی خودمون رو داریم نمی تونیم از اون مراقبت کنیم . مراقبت از یه همچین ادمی خیلی سخته ما نمی تونیم زندگیمون رو واسه اون خراب کنیم اون باید بره و راه زندگی خودش رو پیدا کنه...


    و پسر گوشی رو انداخت و رفت...


    فردا صبح خبر پیدا شدن جسد پسر روکه خودش رو از بالای پل به پایین انداخته بود  برای خونواده ش اوردن و پدر و مادر غمگین و درمانده راه افتادن تا جسد پسرشون رو تحویل بگیرن. و ناباورانه با جسدی روبرو شدن که فقط یه پا و یه دست داشت!!!!


    تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل....


  • به قلم : شاهد

  • ( ) یا حسین

  • + دو سال گذشت (چهارشنبه 5/4/1387 ساعت 7:27 عصر)

    داداش دلم تنگته...


    فکر می کردم نبودنت رو قبول کردم و شاید هم بهش عادت کردم ولی وقتی بهم گفتن یه عکس واسه سالگردت طراحی کنم هر چی کردم نتونستم. تازه فهمیدم که هیچ وقت انقدر نبودنت رو نخواستم باور کنم. آخه چطور می تونم تو رو عکسی بخوام رو دیوار خونه؟ تو واسه تزئین دیوار من نیستی! تو همدم لحظه های تنهایی من بودی و هستی. هنوز هم وقت دلتنگی به موبایلت زنگ می زنم و هرچند تو جواب نمی دی و یکی از پشت خط می گه دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد اما موبایل خاموش تو هم واسه من تسکین غمه. با صدای اون خانم اشک می ریزم و گوشی رو به سینه م می چسبونم بعد انگار تویی که دعوام می کنی و می گی این لوس بازیها چیه و من گوش می کنم و اروم می شم. من دعوا کردنهای داداشم رو به خنده های قاه قاه بقیه ترجیه می دم...


    هیچ کس نمی فهمه من چی میگم حتی اونها که داداش از دست دادن . هیچ کدومشون حسی شبیه من نداشتن. حس داشتن یه نفر در عین اینکه نداریش! حس نداشتن یه نفر در عین اینکه داریش!  


      


  • به قلم : شاهد

  • ( ) یا حسین

  • + الف- دزفول (چهارشنبه 1/3/1387 ساعت 11:54 عصر)

    مقاومت کلامی که با فرهنگ مردم دزفول عجین شده. ایستادگی در برابر هجوم موشک های عظیم الجثه ای که روز و شب بر سر شهر آوار می شد و لبخند بچه گانه ای ، نگاه مادرانه ای یا تلاش پدرانه ای را به خون می کشید و... بعد از لحظه هایی آنان که زنده مانده بودند زندگی را از سر می گرفتند تا موشک بعدی...
    زنان شبها را با حجاب کامل می خوابیدند شاید آن شب، شب آخر زندگیشان باشد و فردا نامحرمی از زیر آوار بیرون بکشاندشان .
    و حالا بعد از سالها آمده اند کسانی و بر ایستادگیشان خورده می گیرند غافل از آنکه آنها که ایستادند برای ایستادنشان بها نمی خواستند و تنها دیدن لبخند امامشان بر صفحه تلویزیون کافی بود برای از یادبردن غم شب گذشته شان.
    آری ، اینجا دزفول است، همانجا که مجری رادیو عراق در اعلام شهرهای در استانه حمله موشکی ، عادت کرده بود به گفتن: « الف- دزفول»! ب هر چه بود ، بود ، الف فقط دزفول! و چهارم خرداد یادآور روزی که دزفولیها بیشترین موشک را در خانه هاشان میزبان بودند...


    شبیه حرفهای من،


    ستون خانه ی تو بود


    که در هجوم موشکی


    خموش و بی کس و غیور،


                                 نمرده و شهید شد.


    و من شنیده ام


    که سقف خانه ای


    به روی خانه ای دگر


    شبی سقوط کرده بود


    و کودک از غریو انفجار


    به پشت بام خانه ای


    _ دو کوچه بعد_


    پرت شد.


    ولمس کرده ام


    حس ترس و زندگی


    درون سنگری


    که در حیاط خانه مان


    به جای لاله های واژگون باغچه


    سر بلند کرده بود


    و لحظه های انتظار سخت یک صدا:


                                          « وضعیت سفید»


    و هشت سال پر تپش  


    وهشت...


    منی که در تمام کودکی


    رفیق من


    پوکه و فشنگ بود


    و چتر کوچک منوری


                       پر بها ترین هدیّه ام،


    به من نگو که شعر تو


    چرا


    همیشه بوی مرگ میدهد.

                                                         (شعر از شاهد)


  • به قلم : شاهد

  • ( ) یا حسین

  • + فقط یک قدم ! کاش می رفتم (سه‏شنبه 24/2/1387 ساعت 4:34 صبح)

                                                   



    از دبستان تازه برگشته بودیم صبحی بودیم، کیفامون رو گذاشتیم خونه. نهار خورده نخورده، بلافاصله با بچه ها، تو کوچه بازی رو شروع کردیم بازیی به نام "خواجه".


    محمد حسن بعدازظهری بود تو این فاصله داشت بازی ما رو تماشا می کرد بچه ها زورشون میومد مارو نگاه می کرد هی متلک بارش می کردن شوخی می کردن که زنگتون خورده ! ناظم سرصف راهت نمیده !، ها!ها!این صدای زنگتونه! و از اینجور شوخیا! محمد حسن تو مدرسه ای بنام شهید فهمیده درس میخوند ما هم تو دبستان  رازی.


    تو بازی نوبت من شد یار مقابل داشت به طرف من می اومد و من هم عقب عقب حرکت می کردم (بازی اینجوری بود) تو چشماش ذل زده بودم که دقیقا پشت سرش دود سیاه و صدای مهیب موشک در فاصله بسیار نزدیک بازی کودکانه ی ما رو بهم زد، همینطور که عقب عقب می رفتم برگشتم و شروع کردم به دویدن بطرف خونه، جوی فاضلاب  کنار خیابون رو طی نکرده بودم که صدایی چندبار پشت سرهم  اسمم رو صدا کرد. ایستادم که ببینم کیه هنوز برنگشته بودم که صدای زوزه ترکشی گوشمو نوازش داد، باد سرد سرعتش رو سرم، با موهای کوتاه شده حس کردم. به جوی آب کنار خیابون و ترکش گداخته سرخ که آب جوی رو داشت بخار می کرد خیره شدم، همونجا دو زانو نشستم ترکش کم کم سرد شد با یه میله یا چوب به طرف خشکی جوی کشوندمش و برداشتمش تقریبا دیگه هیچکی تو خیابون نبود. من هم آرام و آهسته  نگاهم به ترکش تو دستم قدم زنان به طرف خونه می رفتم، نزدیک خونه شدم که مردم می اومدن تو خیابون و از هم می پرسیدن کجا رو زده؟ و سوالات اینجوری!


    یه ترکش 75 سانتی یا یک متری و به عرض حدود  20 سانت تو دیوار همسایه روبرو رفته بود تا نصفه تو اتاقشون  ( پدرابراهیم  که خدارحمتشون  کنه، بنّا بود.  بعدا، چند ساعت طول کشید تا این ترکش لامصب رو از تو دیوار خونشون بیرون اورد و چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا دیوار رو تعمیر کرد!)


    رفتم  خونه،  ترکش کوچولو  رو به مادرم نشون دادم و با هیجان برا  مادرم  تعریف کردم اما کاش برا دیوار تعریف می کردم مادرم هم آخر تحویل بود! بهش حق میدم آخه اونم تو ترس و اضطراب موشک بود دیگه!


    موشک به سمت مدرسه شهید فهمیده شلیک شده بود اما به هدف نخورده بود.


    نمی دانم کی ؟ و چرا؟ تو اون واویلای موشک زدن مرا صدا کرد، نمی دانم خدا در دفترش رفتن مرا خط زده بود یا دیگری مرا از رفتن باز داشت؟ محمدحسن چرا اون موقع لج کرد؟ و چرا؟ به هرحال.


    اگر می رفتم گناهم فقط معصومیت کوکانه ام بود و بس.


    بله فقط یک قدم، یک ثانیه و یا یک لحظه .


    اون ترکش کوچولو تو چندبار آوارگی و جنگ زدگی و جابجا شدن ها گم شد. و از اون زمان سالها میگذره اما خاطره اون ترکش هیچگاه از خاطرم گم نخواهد شد.


    امروز عصر تو خیابون قدم می زدم (کاش نمی زدم!) نگاه های حرام و صداهای موزیانه، متلک پراندنها و مردان و زنان آرایش کرده با انواع و اقسام ... اعصابم بهم ریخته بود.


    اثری از موشک وبمب و دلهره و اضطراب نبود شهدا با آرامش خاصی، از تو بلوار به مردم نگاه می کردن و مردم با خیال راحت قدم می زدن و خرید می کردن. و من هم هنوز حقوق فروردین و اردیبهشت رو نگرفته بودم (البته ندادن که بگیرم). آخر ماه هم خونه رو باید تخلیه کنیم! بچم رو زیاد خیابون نمی برم گذشته از بدآموزی هاش، نمی برمش که بهونه نگیره! آخه به لپ لپ کمتر از هزارتومن که راضی نمیشه، تازه اگه قانع باشه و تو مغازه ها رونگاه نکنه! هروقت هم میارمش با توپ و تشر یا با کلمات قصار! ساکتش میکنم و بیشتر اوقات یه چیزی هم براش می خرم و زورم بهش نمی رسه. بچه که نیست رئیسه!


    البته این چیزا اصلا برام مهم نبوده و نیست چون:


    ما نسل سوخته نیستیم ما نسل سرفرازیم. و هنوز خوشحالم که در یازده سالگی با اراده خود داوطلب رفتن به جبهه شدم (متاسف که نبردنم) و هنوز هم آماده ام آماده تر از گذشته.


    که این سوختن نیست ساختن است.و من به این افتخار می کنم.


                                                                                               التماس دعا


  • به قلم : اون یکی شاهد

  • ( ) یا حسین

  • + راه حل گوگلی (دوشنبه 16/2/1387 ساعت 8:24 عصر)

    ازین غربی ها همه چی بر میاد . هیچی براشون مهم نیست به جز منفعت خودشون. اگه براشون سود داشته باشه می گن باهاتیم و گرنه با دشمنتیم!!! اصلا هم بازی جوانمردانه و ازین جور حرفام تو مرامشون نیست.ما می  گفتیم خلیج فارس اونها هم می گفتن باشه پرشین گلف!عربها داد می زنن خلیج عربی ، میگن باشه حق با شماست ، عربین گلف!!! حالا دوتا باهم داد می زنیم و هر کدوم حرف خودمون رو درست می دونیم و کوتاه هم نمی یایم ، می گن چشم اصلا دوتاتون درست می گید یه راه حل اساسی براتون داریم .می گید نه نگاه کنید :


     


    این عکس رو یکی از دوستان البته به درخواست این جانب از گوگل ارت برام فرستاده. دسسستش درد نکنه!واسه تشکر عکس رو از وبلاگ خودش براتون گذاشتم که تبلیغ هم کرده باشم براش ! آخه ما آخر مرامیم چه می شه کرد!


  • به قلم : شاهد

  • ( ) یا حسین

  • + بهائیت بیچاره! (یکشنبه 25/1/1387 ساعت 7:51 عصر)

    دیگه داره رسم میشه تو کشور که هر وقت یه عده خواستن بشینن دور همدیگه و رفتار یه فرقه یا بهتر بگم فتنه رو بررسی کنن ، یه حادثه!!! کاملا اتفاقی رخ بده و بدون هیچ منظور خاصی یه عده از اصلی ترین افراد گروه رو آسمونی کنه.


    حالا این حادثه می تونه گاز گرفتگی روحانی یه مسجد که سردمدار سخنرانی های ضد دراویش تو شهره و همسرش باشه توی طبقه دوم یه مسجد نوساز و مجهز اون هم در حالی که کاملا اتفاقی کامپیوترش هنوز روشنه و کتابهاش وسط اتاق پخشن و اصلا هم مهم نیست که یه نفر چرا نصف شب پای کامپیوترش حس نکرده داره خفه میشه مگه نه ؟!


    می تونه هم انفجار یهویی!! تو پایگاهی باشه که توش  بچه مذهبی های شیرازی تحلیل فرقه های بهائیت و وهابیت می کردن.


     اِ اِ اِ ! چرا چپ چپ داری به این دوتا اسم نگاه می کنی ؟ نبینم تو فکر برقراری رابطه ای بین هموطنان محترم تر از شیعه ی بهائی و وهابی و این حادثه باشی ها!!نه ! ایشالله بزه! همین طور یه دفعه ای یه انفجار تو این پایگاه رخ داده همین طور یه دفعه ای هم یه سوراخ گنده زیر میزی که لوازم شهدا و چهارتا تیر کوچولو روش بوده ایجاد شده. خب لابد یکی از همون تیر ها بوده ! گرمش شده گفته بترکم! حالا چرا بین این همه نمایشگاه شهدا عدل باید تو این نمایشگاه تیره دلش بخواد بترکه خب مگه دست منه؟ دلش خواسته دیگه!


    مهم این وسط احترام به عقایده دیگرانه .حالا بقیه به ما احترام نمی زارن و خون ما رو حلال می دونن خب مذهبشونه دیگه نمی شه کاریش کرد ماکه شیعه هستیم باید احترام بزاریم. عزیزم دوست داری ما رو بکشی ؟ باشه گلم بیا بکش ! فقط یه وقت فکر نکنی تو کشور ما آزادی نداری ها! خب!!!!


    دِ دِ دِ! باز که داری از حرفای من برداشت انحرافی می کنی . نه جونم ، اصلا خراب کاری ای در کار نبوده . اون مردم بیچاره هم خب عمرشون سراومده دیگه . خدابیامرزدشون.....


    حادثه از زبان شاهد عینی


    انفجار در شیراز ماهیت وهابیت را افشا کرد



  • به قلم : شاهد

  • ( ) یا حسین

  • ----------------------امیدواریم مطالب شاهد بازگوی حرف دلتون بوده باشه--------------------


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    [26/4/1387- 5:17 ع] اتل متل عدالت!
    [23/4/1387- 4:56 ع] یاد ایام
    [13/4/1387- 1:0 ص] عجب ارشاد اسلامی ای!
    [9/4/1387- 12:2 ع] زندگی خودشه!
    [5/4/1387- 7:27 ع] دو سال گذشت
    [1/3/1387- 11:54 ع] الف- دزفول
    [24/2/1387- 4:34 ص] فقط یک قدم ! کاش می رفتم
    [16/2/1387- 8:24 ع] راه حل گوگلی
    [25/1/1387- 7:51 ع] بهائیت بیچاره!
    [آرشیو شده ها]
  •   بازدیدهای این وبلاگ

  • کل بازدیدها: 17774
    امروز: 46 بازدید
    دیروز: 15 بازدید
  •   درباره من
  • شاهد
    مدیر وبلاگ : شاهد[159]
    نویسندگان وبلاگ :
    اون یکی شاهد (@)[7]


    می نویسم آنچه را باید نوشت... « زبانی دارم که مانند تیغ زهراگین است. با همین زبان از عظمت ملت خود که دارای مکارم بسیار است دفاع می کنم.» سروده حماسی جنبش ملی ایرانیان در برابر خلافت اموی و عباسی(شعوبیه)
  •   پرچم وبلاگ من
  • شاهد
  •   انبار مهمات
  •  لینک همسنگران

  •   آهنگ وبلاگ من

  •   اشتراک در خبرنامه
  • نام:

    ایمیل: